شب به سحر رساندهام، دیده به ره نشاندهام
گوش به زنگ ماندهام، جمعه عهد بسته را
این دل صاف، كم كمك شدهست، سطحى از تَرك
آه! شكستهتر مخواه آینه شكسته را
پ.ن: از یکسالگی اینجا گذشته است.منتظر جمعه ای بودم برای گفتن بدرود....
حلال کنید ما را...چشمانتان به خانه امن الهی روشن شد ، مرا از یاد نبرید!
التماس دعا!

نوشته شده به وقت امروز در ذهن دیروز (4 تیر 1387 مصادف با بیست جمادی الثانی 1429)
خوش آمدى اى اختر تابناک آسمان ولایت
قدومت ستاره باران
پ.ن : مادر اى غنچه ترين گل گلستان محبت! فرزندت، به فدايت.
تشنه بودم، اما تو که حرف میزنی دلم نمی آید حتی یک لحظه حرفت رو قطع کنم!رسیدی به جمعه شب و زیارت آل یاسین و گفتی:
"مرضیه ، اون شب از ته دل واست کربلا رو خواستم!"
تو فقط حرف میزدی و من که ندیده ، عاشق رفتنم ، رفته بودم توی خیال!
بوس آخر شب و شب بخیر...
یکی از اقواممان که بنده خدا خیلی دلش میخواهد برود کربلا و هر بار بنا بر هر دلیلی نمیشود...تازه از سفر برگشته بود، داشت سوغاتی ها را میداد.
به من که رسید یه ظرف بزرگ آب رو گذاشت جلوم! گفت : این آب فرات...فقط برای تو آوردم...آب رو آورد نزدیک...خیسی لب هامو حس کردم...
صدای زنگ موبایل...نماز صبح.. و من که .دیگر تشنه نبودم!
پ.ن: من تشنه رفتنم...هر سال این روزها که می شود، قولم به حضرت فاطمه (س) یادم می آید ... امسال هم سر قولم هستم، تو هم سر قولت هستی؟
کسی آرام می آید ، نگاهش خیس عرفان است؛
قدم هایش پر از معنا ، دلش از جنس باران است؛
کسی فانوس بر دستش ، بسان نور می آید؛
امید قلب ما روزی ، ز راه دور می آید؛
دلم برای آمدنش تنگ شده بود ، برای دعاهای ندبه اول صبح میان خنکای مسجد الحرام.حتی برای چشم های خوابالودی که به زور میخواند :
این الشموس الطالعه این الاقمار المنیره این الانجم الزاهره ...
دلم برای آمدنش تنگ شده است!
خواب خوب خدا!
دلم گرفته بود ... همه زنگ میزنن واسه حلالیت طلبی مکه و خداحافظی...
سرمو گذاشتم رو بالشم و زیر لب غر غرهامو واسه خدا حواله میکردم که خوابم برد!
]اپیزود اول[ : دراز کشیده بودم تو اتاقم و از شدت گریه بالش م خیس خیس بود!یهو یه صدا اومد که بلند شو...پاشو میبریمت با خودمون! دستمو با عصبانیت گرفت...وبرد!
]اپیزود دوم[: میفهمیدم از دــستم ناراحته.کفر گفته بودم از نوع مطــــــــلقش!انداختم پایین..وسط بقیع...باورم نمیشد. همه کبوترهای بقیع رفته بودند پشت میله ها و من وسط خــاک ها تکیه داده بودم به عظمت خدا!
قدرت تکلمم به صفر رسیده بود.حرف میزدم منتها صدام به گوش خودم هم
نمیرسید.دستمو حائل بدنم کردم که از جام بلند بشم...فلج شده بودم انگار. زدم زیر گریه...لابلای اشک های آمده و نیامده ، خانومی از آن دور آمد .سبزِ سبز بود...آمد جلــــــــو. بلندم کرد.دستشو گذاشت زیر چونه ام.سرم رو آورد بالا...نور سبزش تو چشمای خیسم ذوب شد.اشـــــــکام رو پاک کرد.با صــــدای مهربونش گفت : مرضیه ، یعنی کســـی که ازش راضی هستن! پس بخـــند، گریه نکن.تو الان پیش مایی...پس تو هم راضی باش!
]اپیزود سوم[: دراز کشیده بودم روی تختم...لبخند روی لب...و راضی!
پ.ن: خدا خودش دست مرا گرفت و برد گذاشت توی بقیع!
رفته بودیم زیارت قبولی اسما، همبازی شیطنت های دبیرستان!
هر چند سیاه شده بود و لاغر اما رکورد من هنوز سرجایش بود!
آرامش نگاهش نظرم رو جلب میکرد، حرف نمیزد برعکس تمام آنهایی که رفته اند و برگشته اند و حالا به اندازه یک دنیا برایت حرف دارند!
تو سکوت حرفهای اون و شلوغی دیگران رفتم توی دنیا خودم
...یاد روز ثبت نامش افتادم...اتفاقی باهاش تماس گرفتم و گفتم : اسما ، دارم میام ببینمت...کلاس نداری؟ وقتت آزاده؟
با شوق زیادی که کمتردر وجود این بشر! دیده میشد نقریبا فریاد کشید و گفت: مرمر بدو بیا که کارت دارم!
و من بی خبر از همه جا رفتم...
از دور همدیگه رو دیدیم. به یاد دبیرستان و شلوغی های دخترونه ش پریدیم تو بغل همدیگه ، اما خیلی زود ، قبل از اینکه از اشتیاق دیدنش حتی یه قطره اشک جاری بشه دستمو کشید و با هم رفتیم آموزش دانشگاه...
هر چقدر اصرار کردم چیزی نگفت.وقتی رسیدیم تازه دوزای ام افتاد که آمده برای سفر حج دانشجویی ثبت نام کند، زل زدم توی چشم هایش و گفتم: زیارتت قبول حاج خانوم...گفت: اذیت نکن،هنوز مرحله ثبت نامه اما راستشو بخوای تو رو آوردم که خدا دعوت نامه م رو امضا کنه...
از اونجا به بعد ، حرفهایی که گفتم و گفت و هیچ نفهمیدم...
رفته بودم توی عالم خودم...یاد تنهایی های شبانه ام با خدا که خیلی وقت بود رفته بودند توی صندوقچه زمان و خبری ازشان نبود...و حالا یکهو همگی انگار بر من هجوم آورده باشند!
هفته بعد بود گمانم...تماس گرفت این بار با شوقی بیشتر...مرمر اسمم در اومد...
زیارت قبول ، حاج خانوم ...
خط خطی های بعد از سفر
اعمالمونو تموم کرده بودیم ، دو گروه شدیم...یه سری موندن مسجد الحرام بری نماز جماعت و یه عده هم ،که منو لابلاشون میشد پیدا کرد ، از خستگی تموم پیچ و و مهره های تنمون به جیر جیر افتاده بود راهی هتل شدیم ، خسته تر از اون بودم که بخوام لباسامو عوض کنم.
با همون لباسای احرام شیرجه زدم روی تخت .منم که خوش خواب...زود خوابم گرفت!
...
دستای سردمو گرفت تو دستش و با دست دیگه آروم سرمو آور بالاو گفت :
-این دستا اینجوری نبود!پس کو اون لبخند روی لبت ؟ اشک چشمات چرا خشک شده؟
پرسید از من و من و من...
و من که مثله همیشه مهر سکوت روی لب فقط نگاهش میکردم...به سختی لب هام از هم باز شد و گفتم:
-خورد شدم.شکستم زیر بار گناه.گناهی که جرمش عاشقی بوو و معشوقش خدای پروانه ها...
[نوای آروم کلماتم به فریاد تبدیل شده بود]
-این گناهه؟ این جرمه؟؟؟
لبخند آروم لب هاش ناخودآگاه منو به خودم آورد، بقیه حرفامو قورت دادم و منتظر موندم تا جوابمو بگیرم، از کلماتش همینا رو یادم مونده که گفت :
-راستی میدونی یه امانتی پیش من داری ، مرمر؟
...
-مرمر ... خانومی...پاشو ... مامانت تماس گرفته.پاشو.میخواد زیارت قبولی بگه.
پ.ن: فردای اون خواب عجیب موقع خوردن صبحونه دیدمش.، خبر نداشتم از اومدنش و دعوت شدنش...
خوابمو که واسش تعریف کردم خندید و گفت :
به وقتش مرمر خانوم...امانتی رو میدم.
هنوزم که هنوزه وقتش نشده!

سفر به روایت تصویر



...چراغ قرمز میشود.پایم میرود روی پدال ترمز...چشمهایم خیره میشود به پلاکارد هایی که آن بالا با حرکت باد می آیند و میروند.
...دستهام توی تاریکی رفتند سراغ خاطرهی زنجیر کوچکی که بابا، بعد از کلی اصرار برایم خریده بود؛ زنجیر، دستهی چوبی سبز رنگی داشت، با تکههاییش که رنگ نشده بود؛ همان زنجیر چندسالی جور دستها و شانههای کودکی را کشید، که لابهلای رویاها و واقعیتهای هر محرم، ابوالفضل را شبیه مرد قدبلند تعزیهی فامیلیشان تصور میکرد و هر عاشورا، با آن که میدانست علیاصغری که دارد الان روی دست امام حسین تعزیه شهید میشود، چند دقیقهی بعد کنار سفرهی قیمهی هر عاشورای میزبان خواهد نشست، اما باز با صدای گریهی زنهای اتاق بغلی، برای اصغر تعزیه بغض میکرد و تلاش میکرد گریه کند. کودک نمیدانست چرا برای علیاصغر فامیلی بغض میکند؛ علیاصغری که اتفاقا هر سال هم عوض میشد ... اما بغض، همان بغض بود.
حالا اما محرم دوباره آمده است؛ با همان بوی آشنا و غریب همیشگی؛ چیزی مخلوط با دود اسپند و بوی قیمهی نذری خوشمزهی عاشورا و بوی خاک نمخورده. همیشه محرم چیزی بیشتر است از ده - پانزده روز عزاداری و مشکیپوش بودن برای آدمهایی که قرنها پیش در یک نبرد، شهید شدهاند. فرقی هست لابد بین این همه کشته و حتی شهید در همهی طول تاریخ، با شهدای عاشورای حسین (ع). لابد چیزی در آن دستهای جنگنده اما رو به آسمان بوده، که دستهای ما هنوز میجویدشان.
...چراغ سبز میشود.پایم میرود روی پدال گاز و ذهنم که بدجور درگیر شده؛
خدا کند عاشورای امسال هم آن شوق عجیب توی دلم بیفتد. با بغض باشد، چه بهتر!
بیا از امروز تا اون روز با پانتومیم لب هامون با هم حرف بزنیم.
آخرین دست نوشته
روز سوم بود یا چهارم زیاد فرقی نمیکند. صبح حوالی ساعت 9 وارد مسجد الحرام شدم.پیرزن شمالی با همان حالت چادر دور کمر بسته کنارم نشسته بود. دستمال خواست. نگاه کردم دیدم قطره های عرق روی صورتش گله گله جمع شده اند.با هر زحمتی دستمال پیدا کردم.خواستم صورتش رو پاک کنم که مانع شد .بلند شد و نیت کرد و من که گیج، جذب حرکاتش بودم.به سجده که رسید دستمال رو در آورد و در سجده گاه گذاشت و نمازش رو ادامه داد…
با خودم فکر کردم هستند کسایی که آرزوی حتی یه لحظه پیشانی گذاشتن روی سنگ های داغ این مسجد دارن و ما…
هر بار که تصمیم داشتم به طبقه دوم برم حول و حوش نیم ساعت طول میکشید تا پله ها رو پیدا کنم یا اینکه آسانسور خالی.
نمیدونم چرا؟ولی انگار حافظه ام در این مورد زیاد با من کنار نمیومد...
دومین بار بودم که محرم میشدیم ... نماز طواف النسا رو که خوندم بی هدف مسیر را گرفتم .خسته بودم با پاهایی که حتی یک لحظه توان ایستایی برام نمونده بود.سرم رو بالا آوردم ببینم کجا هستم...
پاهام جلوی اولین پله بود.
گاهی وقت ها صبح طبقه دوم توی مسیر طواف صندلی میذاشتم و مینشستم و زل میزدم مستقیم روی پارچه سیاه کعبه و انعکاس نور خورشید . انگار که تمام اکسیژن های دنیا رو جمع کنی و یکباره وارد ریه هات کنی و حس کنی تمام ارامش دنیا توی شش های نیمه کاره ت ذخیره شده باشد.
((دلم برای این لحظه ها این حس ها انقدر تنگ شده....)
جمعه آخرین روز بود.آخرین خاطره از دومین سفر.آخرین و بهترین خاطره من.
برای نماز صبح به نماز نرسیدم.ساعت 7 صبح بود احتمالا . لباس های احرامم روی صندلی کنار تختم بود...پوشیدم.انگار آخرین زمان برای رفتن به میقاتگاه من و خدا...
روز مبعث بود انگار. صبح دم هتل شیرینی پخش میکردند.دلم گواهی میداد امروز اجازه نزدیک شدن به کعبه رو دارم...تا اون روز آخر از ترس خودم حتی پارچه کعبه را هم لمس نکرده بودم.
پیاده رفتم شاید 3 دقیقه هم بیشتر طول نکشید... چند روزی بود که رباط پایم دوباره جیغ زدن هایش را شروع کرده بود.اون روز فریاد میکشید و من بی توجه تر از همیشه.
تمام راه رو دویده بودم...اسپری توی دستم رو فشار میدادم.مطمئن از بودنش جلو رفتم.از کنار حجر الاسود گذشتم.باز هم پاهایم لرزید...این همه آدم.با این هیکل های ناجور . این همه زور میزنند. آخرش هم به حجر که نمیرسند هیچ...تازه با لاشه ای نیمه جون برمیگردن.اونوقت من.با این جثه ضعیف با کمبود وزن شدید...همه این ها یک طرف اسپری م رو که حس میکردم ترسم بیشتر میشد...نه من نمیتونم...
توی همین فکر های تو در تو بودم...کسی از پشت صدام کرد...باز هم همان عرب های وحشی . با آن لهجه نیمه فارسی اش که بدجوری حالم رو بهم میزد : خانم این چیه تو دستتون...؟!؟
منم بدجوری از این هیکل دار ها میترسیدم.مخصوصا به خاطر اتفاقی که چند روز قبلش افتاده بود. اسپری رو انداختم سمتش.گفتم : سالبوتاموله.من ناراحتی تنفسی دارم...البته حس کردم چیزی نمیفهمه...با اشاره بهش فهموندم که این به چه درد میخوره...دیدم ابروهاش تو هم رفت.گفت : شما نرووو جلو...میمیری...دو بار این کلمه مردن رو تکرار کرد...چشای گرد شده من رو که دید ، گفت : خب سخته...منم مثله وقتایی که لجباز میشم : به همین خیال باش.من تصمیمم رو گرفتم.دید از بس اصرار میکنم ... انگار نظرش برگشته باشه گفت : کمکت میکنم.جمعیت رو کنار زد.به من که گیج و منگ نگاهش میکردم، خندید . گفت : مگه نمیخوای بری جلو؟ و اینجوری منو حواله کرد به سمت جلو...
وقتی چشام تو برق سیاهی حجر الاسود خیره شد ...انگار دیگه هیچ چیزی تو این دنیا ارزش دیدن و نگاه کردن نداره...
از جمعیت که بیرون اومدم ، آقاهه هنوز ایستاده بود . بهم گفت: سالمی؟
سرمو به نشانه تایید آوردم پایین.در اسپری م گم شده بود.بهش اشاره کرد...گفتم اشکالی نداره.گفت : نه، باید برات پیدا کنم.خندیدم و گفتم : نیازی نیست.
فکر کنم این مرد از آن عرب های وحشی نبود.
اتمام سفر
از اینجا به بعد تاریخ نگاری روزانه کمی مشکل بود ... شاید چون دیگه رغبتی واسه موندن نداشتم...باور موضوعی که حتی برای خودم هم سخت و ناممکن بود.هر اتفاق جالبی که یادم باشه می نویسم.
نرسیده به پله برقی ها پیرمردی نشسته که هر بار بعد از گذشتن از کنارش به این فکر میکنم که مرد بیچاره به چه امیدی اینجا کنار این پله هایی که یا به بالا حرکت میکنند یا به پایین ، نشسته و چشم در چشم عابران پیاده زل زده؟! روز آخری خرما تعارفش کردم...با لجبازی بچه گانه ای شانه ها را بالا انداخت و گفت : خودم دارم.
از پله ها که بالا میای میرسی به یکی از صحن های مسجد الحرام.باب ملک فهد . باید حواست باشه که پاتو کجا میذاری؟یا بهتر بگم حواست باشه به محدوده زیر انداز های پهن شده داخل نشی چون با چشم غره های مخفی زیر پوشیه های خانوم های علاف مکه روبرو میشی... خداییش علافن و بیکار...24 ساعت شبانه روز ولو شدن اونجا یا دارن لوازم ارایششونو به رخ هم میکشن یازحمتی که برای مدل دادن به فر های پیچ در پیچ موهای بچه هاشون.حالا یکم با فرهنگ تر باشن و از این لودگی ها دست برداشتن و به آرومی قرآن به دست چند سطری قرآن میخونن ، ...بعضی وقتا ای صدای اذانی بشنون نمازی هم به جماعت ادا میکنن.فکر کن نماز جماعت مرد و زن کنار هم با فاصله های 10 تا 20 متری از هم .خارج از محدود مسجدالحرام! به نوعی پیکنیک شبانه روزی به صرف نهار و شام و صبحانه که چه عرض کنم. بین وعده و عصرانه و بعد از شام و قبل از صبحانه همه به جای خود که تک تک این وعده ها حداقل از چشم های تیز بین من فرار نکرده.
ورودی مسجد الحرام کمی جلوتر از این شلوغی هاست. از مراقبت های شدید خبری نیست.همراه داشتن موبایل ایرادی نداره.عکس هم بگیری باهاش فوقش یه تذکره البته اگه نخوان اذیتت کنن وگرنه اگه چشمای هیزشون بهت خیره بشه اذیت که چه عرض کنم ؛ پدرتو در میارن...نمونه ش روز سوم ( اگه اشتباه نکنم ) بود ...با خیال راحت داشتم از دوستم عکس میگرفتم. گوشی رو سایلنت بود تا صدای فلش جلب توجه نکنه. دست رو دکمه camera...آماده ...1...2...3...
با جیغ من هر کس اطرافم بود برگشت. مرتیکه عوضی (خیلی بیشتر از این ها لایقشه) با چشمای ورقلمبیده ش سرشو از زیر دوربین آورد بالا و سعی کرد کلمات فارسی رو با لهجه غلیظ عربی بیان کنه : نه . نه .نه (چشماش برق میزد) فوتو نه نه نه...دوربینو پایین آوردم .اخم چشم و ابروم حساب کارو دستش داد که خودشو عقب کشید ...
خب اینجا مکه است . شهر مردمی به اصطلاح مسلمان با قساوت قلبی بی مثا ل
همیشه اولین ها خاطره انگیزند.اولین تولد . اولین دوست . اولین روز سال و اولین...
اولین نگاه اونم به خونه خدا...همون خونه ای که وقتی از تلویزیون میدیدی با خودت میگفتی : میشه دوباره ا زنزدیک ببینمش؟
اولین سجده روی مرمر های خنک مسجد الحرام. اولین اشک که نرسیده به زمین با گرمای هوا تبخیر شد...
دلم همیشه برای این اولین ها تنگ میشود.و گاهی که نگاهم جذب هاله های ابهام افکارم میشود .... اولین طواف را در چشمانم ذوب میکنم.
11 مرداد 1386 . روز اول مکه
کمی از صفر عاشقی گذشته .اینجا مکه است.
شهر محمد رسول الله و پیام اقراء بسم ربک الذی خلق. شهر ابراهیم و غلبه ی بر نفسش . شهر هاجر و سعی بی نهایتش .
و تو آمده ای تا محمد وار خدا را بخوانی ، ابراهیم وار ، اسماعیل ِ درونت را قربانی کنی و در نهایت هاجر وار سعی کنی تا برسی به معبود.
کعبه نزدیک میشود و تو نزدیک تر .هیجانت پریشان میشود .صدای قلبت که دیوانه وار به قفسه سینه می کوبد ، انگار محکم تر بزند تا دیوانگی ات را هویدا کند.وارد خانه خدا که میشوی ، هیچ چیز خاصی نیست . کعبی چهار گوش و ساده و سیاه . با نوشته هایی زرد رنگ بدون هیچ زرق و برقی بدون هیچ جلب توجهی و یک لحظه میمانی : " این است کعبه مقصود؟
نه، اگر قرار بر زینت تجملات بود که دیگر اینجا بیت عتیق نبود و من به حج نیامده بود ... نه اگر قرار بر تلالو نور ها بود اینجا چه فرقی داشت با حرم معصومین؟ آنوقت هر کدام از ما به زیارت امده بودیم و زایر میشدیم.این خانه در نهایت سادگی اش آنقدر عظمت دارد تا بتواند تو را به بی نهایت نور نزدیک کند.
و می روی ... یکی شده با جمعات طواف کننده گان . مثل همه دوران ها اینجا هم مبدا معلوم است. شروع میکنی از حجر الاسود.از تنها فرشته آسمانی روی زمین خاکی . که سپید بود در ابتدا و دستان نوزاشگر گناهکار ما به سیاهی تغییر رنگش داد.و نیت میکنی : طواف عمره مفرده انجام میدهم قربت الی الله...و نه جز برای خدا .
و می چرخی
و میگردی
همچون پروانه که گشتن دور شمع را از ابتدا آموخت ولی نزدیک نشو.این یک فرمان است ...آنوقت است که میسوزی .دست به کعبه نزن بالهای پروانه وارت میسوزد...آنقدر میچرخی آنقدر میگردی تا یکی شوی . تا از "من" بودن برون آیی . تا جامه نفسانیتت پاره شود. در مسیر هفت بار به هجر اسماعیل میرسی. به یاد هجر اسماعیل بیوفت ...دامن هاجر. کنیز سیاه . تو هاجر وار میچرخی . او که از "خود" گذشت و به دستور خدا از منزل خود به سمت بیابان های مکه عزیمت کرد. تو هم به دستور پروردگارت آمدی . از خانه خویش عزیمت کردی...پس تو هم بچرخ دور هسته جهان تا محو شوی .جزئی از کل .
هفت دور که تمام شد ناخودآگاه بیون میروی انگار که جزئی از ماموریت پایان یافته باشد..
پشت مقام ابراهیم می ایستی جا پای جای پیامبر خدا میگذاری تا ابراهیم وار با نفس اماره بجنگی و اسماعیلت را ، که نه ؛ خودت را قربانی کنی با نیت قربت الی الله...2 رکعت نماز بجای می آوری.
نوبت به سعی میرسد. سعی بر مبنای تلاش .سعی به معنای کوشش دوباره یاد هاجر میوفتی . یاد اسماعیل تشنه و هاجر خسته زیر تیغ سوزان آفتاب و
هاجر
آن کنیز سیاه
آن مادر مهربان و فداکار
تو حالا هاجر باش از صفا شروع کن برو به مروه برس و نه دوباره تلاش کن...هنوز هاجر نشدی!
و سعی تو که از صفا شروع شده به مروه ختم میشود.شروع با مبدا مشخص با راهی سخت ...سختی را تحمل کن و برو این حا رس امیدواری را یاد میگیری.
حال که هاجر وار سعی کردی ، تقصیر کن .آنچه به آن فخر میورزی از خود دور کن مقداری از مو یا ناخن.جدا کن. که البته این ظاهر کار است.
پاکی هدق اصلی است.پاک شو . تقصیر از گناه تقصیر از سیاهی تقصیر از هر آنچه نامش ناپاکی است.
در آخر میرسی به طواف نساء ( هر چه خواندم و رفتم و پرسیدم ... به هیچ فلسفه ودلیلی برای این قسمت نرسیدم..!!!) و در آخر دوباره سجده بر ربانیت پروردگار باز هم پشت مقام ابراهیم...
این اتمام حج ظاهری است.اتمام از من خالی شدن واقعی.
چون نامه عمل ما را پیچیدند/بردند به میزان عمل سنجیدند
بیش از همه گناه ما بود ولی/ ما را به محبت علی بخشیدند
تو این شبهای قدر ما رو از دعای خیرتون فراموش نکین
روز آخر روز هفتم مدینه...11 مرداد 1386
آهسته قدم بردار و تامل کن که جا پای جای که میگذاری؟
از کجا باید شروع کرد؟اصلا خداحافظی معنی نداره وقتی هنوز م سلامت خشک نشده . مستقیم میرم روضه رضوان.اولین جایی که پیدا میکنم مینشینم.حتی بیخیال فرش های سبز هم میشوم.همه زمین خدا بهشت است.
اینجا مدینه است.با همان آدم های دو سال قبل.با همان انسان های به ظاهر مسلمان که تفاوت است بین تمام شباهت های ظاهریمان.اینجا مدینه است شهر ستاره های کم نور و خورشید ها منور.این جا مدینه است ...تجسمی از حوادث تلخ و شیرین.
اینجا مدینه است با گریه های جانسوز فاطمه (س) و مناجات های علی (ع) اینجا مدینه است...قسمتی از بهشت خدا.
و خداحافظی آنقدر خیس و بارانی که یادمان میرود لبخند ساعتهای بعد را ...
مقصد مسجد الشجره...هدف :شنیدن لبیک خداوند.
و جامه ای سپید میپوشی همرنگ بی رنگ...همرنگ جامه مرگ..تو آمده ای تا یکی شوی...تا دیگر "من" نباشی و بروی برسی به اوج به خدا به نهایت سپیدی...و احرام که میپوشی به یاد روز قیامت و صحرای محشر...که همه یکسانند.
این جا مسجد شجره است ...میقاتگاه عشاق...
می آیی تا لبیک بگویی: لبیک اللهم لبیک لبیک لاشریک لک لبیکان الحمد و النعمه لک والملک...لا شریک لک لبیک.
خدایا! اینجا اول راه است.اول ورود و من مسافر ملاقات تو.اینجا اگر پاسخ لبیک , لا لبیک باشد ...من برای ادامه راهم از کدامین میانبر به تو برسم؟ و جواب می آید : آنقدر بمان...انقدر بگو تا جواب بشنوی: بیا بنده لبیک...
شهر را پشت سر میگذاری با تمام خاطرات سبزش و حالا محرم شده ای...بریده از زمین زمینی ها و وصل شده به آسمان خدا.
هر چه تو را به یاد می آورد ، هر چی دیگران را از تو جدا میکند و هر چه نشان میدهد که تو در زندگی ، که ای ؟ چه کاره ای ؟ و بالاخره هر چه نشان از "من" بودن من میدهد.هر چه یادگار دنیاست.هرچه میپنداشتم در زندگی نمیتوان ترک کرد.هر چه انسانی نیست ، هر چه روزمرگی را در من تداعی کند و هر چه بویی از زندگی پیش از میقات دارد و هر چه مرا به گذشته باز میگرداند ... به گذشته !!!
همه را کنار بگذار و مُحرم شو تا مَحرم شوی
در عمق هر کدام که بروی مقصد چیزی جز ارتباط نزدیک با خدا نیست . از زمین خاکی بلندت میکند و
منزلگاه لایتنهای را نشانت میدهد. تا رسیدن هفاد بار لبیک را تکرار میکنم...هفتاد بار.
روز ششم مدینه 10 مرداد 86
دیگه این روزا حرف خاصی واسه گفتن نیست. دیگه حتی از شنیدن کلمات فارسی با لهجه عربی فروشنده ها خنده ت نمیگیره. آخه دیگه وقتت تموم شد...کم کم وقت خداحافظی کردن رسیده.کاری که من از اول عمرم هیچ وقت بلد نبودم.یاد روزهای اول میوفتم که همه آرزوهام تو برگشتن و رفتن خلاصه میشد و امروز که تنهای دعای من ماندن است و قفل شدن به دیوار های بقیع.
کنار میله های بقیع نشستم.زیارت نامه توی دستم گرفتم ولی دلم جای دیگه است.نه ...میخوام با زبون خودم حرف بزنم نه اینکه پشت هم بزارم یه سری کلمه های عربی و آخرشم هیچی به هیچی...
صدامو میبرم بالاتر جوری که هر کی رد میشد میتونست بفهمه : چرا انقدر زود تموم شد؟ مگه مهمون خوبی نبودم؟میزبان رو که اذیت نکردیم؟ کردیم؟! تقریبا دارم فریاد میزنم.نه فریادی که داخل گلو خفه بشه...
اینجا رو بهش میگن بقیع؛ غربت آباد شیعه ؛ عقده مانده در گلو! فرصت اشک و زمزمه با قبرهای بی سایبان و بی مزار چهار فرزند فاطمه (س) و چشم ها ، جستجوگر و نمناک از نیافتن مزار گمشده عزیز رسول خدا...
کوچه بنی هاشم رو رد میکنم.میرم سمت مسجد علی (ع) باید از حیاط جنوبی مسجد النبی رد بشم.یاد ماه دیگه همین موقع میوفتم که حتما دلم لک زده واسه لی لی کردن روی مرمر های داغ مسجد.میدونم حتی روزی میاد که دلتنگ یه لحظه غرق شدن تو سبزی قبه الخضرا میشم. با همین فکرا که هر لحظه بیشتراز قبل ذهن منو مشغول میکنه جلو میرم.
میرم سمت مسجد علی (ع) و چه مظلومیتی بالاتر از غربت علی (ع) .قفل روی در از 10 متری هم معلومه و پارچه های گره خورده هم...سستی پاهام منو به زمین نزدیک میکنه.مثه مهمونی که منتظره تا میزبان دعوتش کن دور میشینم.
کسی این نزدیکی ها زیارت نامه میخوونه و بقیه تکرار میکنند.انگار مناجات امیرالمومنین است.و من دوباره بین صداها گم میشوم.نگاه خیسم روی تک منار مسجد منتهی میشه و همونجا صبر میکنه.و من دوباره شروع میکنم به درد و دل کردن از امروز صبح هر جا که رسیدم تنها دعام خلاصه شده بود در خواهش و تمنا برای واسطه قرار دادن لبیکم در مسجد شجره.حس بدی از دیروز عصر با من درگیر شده.بدنبال یک اطمینان از لبخند حجر الاسود به در هر خانه ای که شده میروم.
دعا میرسد تا اینجا: " مولای یا مولای.انت الکبیر وانا الصغیر و هل یرحم الصغیر الا الکبیر"توی دلم تکرار میکنم آخرش رو ...تکرار و تکرار .از بارون چشمام وقتی بی پرده میباره, لذت میبرم.
همه رفتن . دوباره منم و تنهایی و پاهایی که هنوز قفل زمینند با چشم هایی این بار زل زده به درب ورودی مسجد .به قفل بزرگش!
عصر همان روز: درب بقیع را که از باز میکنند,انگار نسیمی از بهشت آمده باشد, همه را مجذوب میکتد.گرما زده شدم. حس کمبود اکسیژن خفه ام میکنه.اسپری هم ندارم.له شدم بین جمعیتی که معلوم نیست کجا میروند؟میترسم.کمی از مرگ.قدرتم برای حرکت به صفر رسیده.کسی منو بیرون کشید.نفهمیدم دست زمینی بود یا آسمانی؟!
عقب ایستادم.کمی که خلوت شد بالا رفتم.اولین جای خالی ایستادم و دوباره یادم افتاد که لبیکم را اینجا میخواهم گرو بگذارم.
بیشتر از 10 دقیقه طاقت نمیارم.حالم دوباره بد شد...خیلی بد...
روز پنجم مدینه. 9 مرداد 86
مار گزیده رو دیدین از ریسمون سیاه سفید چطور میترسه؟؟؟!!! میشه مثال خوبی واسه من و دوستایی که از زیارت دوره دیروز جا موندیم و از 5:30 صبح تو لابی هتل منتظر کاروان خراسان بودیم.
زیارت دوره معمولا از کوه احد شروع میشه و تداعی گر جنگ احدی که پیروزیش رو مدیون زن ها ست. اینجا تجلی کتاب تاریخ های دوره راهنمایی رو برای ما میکنه. کمی بالاتر از شهدای گمنام احد که مظلومانه دور از هیاهوی بی نهایت مدینه آرامیده اند و کافیه یکم چشمات تیز بین باشه میتونی ببینی از همین فاصله دور بلدوزری که باقیمانده های اثر رو هم نابود میکنن.
بین دو فاصله احد میشه خندق و پیشنهاد مدبرانه سلمان فارسی و اسمش ترکیبی از این دو : خندق سلمان فارسی!
مقصد بعدی مساجد هفت گانه ست. مسجد علی(ع) مسجد فاطمه (س) مسجد سلمان .مسجد فتح که بر یک بلندی بود و سه مسجد دیگه که هر چی سعی کردم حتی متوجه اسمشون نشدم ! البته به غیر از مسجد فتح از آثار بقیه هم چیزی نمونده...!
مسیر بعدی انتهاش میرسه به ذو قبلتین. مسجدی که بنای اون و دلیل بودنش ضربتی محکم بود بر سخنان بی پایه و اساس یهودیان که منشا از سطح فکرشون میگرفت .
داستان از اونجا شروع میشه که یهودیا بهونه ای پیدا کرده بودن واسه تضعیف پیامبر غافل از اینکه محمد (ص) بزرگتر از این مشکل ها رو هم پشت سر گذاشته . بهونه این بود : شما که میگین دینتون اسلام و کاملتره پس چرا قبلتون یکسانه ؟ حالا هر چی پیامبر براشون توضیح میداد ، متوجه نمیشدن این بود که خدا سر نماز ظهر توسط جبرئیل برای پیامبر ما وحی فرستاده که برگرد و دو رکعت باقیمانده نماز رو به سمت کعبه بخون و اینطور شد که از اون به بعد قبله مسلمونا از مسجد الاقصی به سمت کعبه تغییر کرد! همه این اتفاقا توی مسجد ذوقبلتین اتفاق افتاد ... مسجد دو قبله ای!
و سپس مسجد قبا ، تا وقتی که به عظمت این مسجد پی نبرده بودم درک نمیکردم این همه رحمت رو! اینجا اگه دو رکعت نماز رو خالصانه به جای بیاری میشه ثواب یه حج و این چیز کمی نیست . نیابتا برای همه دو رکعت خوندم.
ساعت 11 و نیم بود ، آره ، خسته از زیارت دوره برگشتیم. روی تخت دراز کشیده بود که یهو دوستم یادآوری کرد امروز من مسئول پذیرش برای ناهار هستم... واقعا خدا بهم نیرو داد وگرنه منی که برای یه ساعت سر پا ایستادنم باید از قبل چند ساعتی استراحت کنم ، نفهمیدم چجوری 3 ساعت تمام داشتم فعالیت میکردم . اینم از معجزات اونجاست !
قشنگیه امروز به نماز مغربش زیبا تر شد . زیر آسمون که با هزار زحمت توش یه ستاره پیدا کردم! آخه ستاره ها هم اینجا غریبن!
روز چهارم مدینه. دوشنبه صبح
چقدر زود گذشت امروز دوشنبه ست . بدترین دوشنبه ای که میتونست رقم بخوره، به زیارت دوره نرسیدیم یعنی یادمون رفت. یعنی من یادم رفت که امروز دوشنبه س.
حالم حسابی گرفته شد . زیارت دوره رو که از دست دادم... رفتم حرم. تا نزدیکی روضه رضوان هم رفتم ، ولی یه مانع که از اولن قدم ها همراهم بود اونجا هم دست از سرم بر نداشت .بلند شدم ایستادم... عقب تر رفتم.قرانم رو باز کردم . یک جز عقبم. خیسی صورتم اجازه بیشتر از چند آیه خوندن رو نداد .
(...آخه چرا ؟ نکنه دوباره دعوت نامه اشتباهی فرستاده شده باشه . یهو یاد دیشب افتادم. تو مراسم حضرت زینب شرکت نکردم. امروز صبح نمازم قضا شد، بعدشم این ...)
جدیدا یاد گرفتم هر اتفاقی رو به رویداد بعدی نسبت بدم . شاید کار دنیا هم همین باشه.خدا به خیر بگذرونه بعدی رو !
حتما اشتباهی مرتکب شدم . هر چی لابلای صفحات مغزم میگردم به هیچ گناهی نمیرسم...که حتما هست ولی من پیداش نمیکنم. گریه هام بیشتر شده و من دوباره شروع میکنم : " خب مگه نمیگن خدا بزرگه؟! مگه نمیگن بخشنده س؟! اگه اشتباهی مرتکب شدم با همون صفت رحمانیتش منو میبخشه دیگه؟؟؟"
سرم رو بالا میارم . دوباره نگاهم فیکس میشه رو سبزی گنبد رسولش: خودت دعوتم کردی دیروز هم که گفتی درست اومدم.منو از زیارت دوره محروم نکنین...خواهش!
قرآنم رو ادامه دادم.سردرد وحشتناکی دارم . کتاب دعا رو ورق زدم رسیدم به تیتری که نظرم رو جلب کرد؛ نماز حاجت، بلند شدم نماز خوندم ولی من چه حاجتی داشتم؟ مهم نبود! آرومم کرد. و بعد هم نماز ظهر و عصر .
تماس تو خیلی بهم امید داد. دلم برای یه لحظه شنیدن صدات خیلی تنگ شده بود. باید میبودی و میدیدی منو که از ذوق رو میز تلویزیون نشسته بودم و با انگشتم سیمشو تو دستم حلقه میکردم...
عصر تو لابی هتل مدیر کاروان و معونش منو صدا کردن.خودمو براییه دعوای حسابی آماده کرده بودم . مطمئنا از این اشتباه به این راحتیا نمیشد گذشت ، ولی همه چی برخلاف تصور من شد . با خجالت رفتم جلو .
مدیر کاروان با خنده گفت : ساعت خواب و من که به جای جواب دادن هزار بار از خجالت سرخ شدم و معاونش ادامه ده : ایشالا فردا با کاروان استان خراسان میرین زیارت دوره ، برای ما هم دعا کنید...
ها؟؟؟
و من با شاخ های سبز شده روی سرم احتمالا!اینجا دعا خیلی زود بر آورده میشود.
الان ساعت 8 بعد از نماز مغربه. توی صحن روبروی باب عثمان وسط شلوغی بچه ها نشستم و گزارش میکنم D:
دخترک سعودی توی ظرف های خاصی خرما تعارف میکرد. به من که رسید نگاهی کرد ، و بیخیال گذشت . خرما هم تعارف نکرد. بیخیال ولی یکم توهین بود ، خب نمیخوای بدی چرا بد نگاه میکنی!؟
چند دقیقه از این تفکرات دوره ای نگذشته بود که خانم لبنانی کنارم نصف ظرفشو به من داد ، با کلی اصرار ! یکی واست کنار میذارم.
پ.ن: خدا خیلی دوستمون داره هر وقت از ته دل دعا کنیم . ![]()
روز دوم مدینه 6 مرداد 1386 صبح 7:30
برنامه امروز زیارت بین الحرمین است . میشود اسمش را گذاشت یک فاصله کوچک بین حرم پیامبر و بقیع...راه می افتیم به سمت حرم محمد ( ص ) اول. کسی آن دورها میگوید : دعاهایتان را آماده کنید تا گنبد خضرای پیامبر چیزی نمانده . دانه بعدی تسبیح را می اندازم. با خودم کمی بلند فکر میکنم: ( ... من که هنوز دعایی ندارم.اول باید تکلیفم مشخص بشه. اگه مهمان امروز و فردا هستم ، آخه به چی دل ببندم!...)
صدای نیمه مفهموم روحانی کاروان را میشنوم اما به زور :اینجا هر چی میخواین بی رودربایستی از خدا آقا بخواین...ادامه حرفهاشو نمیفهمم ولی مدام برای خودم تکرار میکنم : بی رو در بایستی...
و میرسیم و من که هنوز ترس رو به وضوح تو آینه چشمام میبینم مثله تکه یخ جامد ایستاده ام کنار دخترانی که اشک دیگر مجالشان نمیدهد... تلالو سبز رنگ بقعه الخضرا با چشم هام آشناس... و من شروع میکنم (( بی رو در بایستی)):
"من کجا اومدم ؟ اصلا اینجا کجاست؟ چرا بقیه هر لحظه خیسی اشک صورتشونو پاک میکنن و من ... یعنی انقدر بار گناهام زیاد ؟؟؟"نگاهی به اطرافم می اندازم . حسادتم گل میکند . خوشبحالشان...که یکهو میزنم زیر گریه : خب اگه منم دعوت شدم پس چرا هیچ میزبانی ندارم ؟ چرا؟؟؟ و دوباره باز هم علامت سوال هایی که به وزش باد ملایمی روی صورتم ختم میشود.خنک شدم. یک لحظه بوی بهشت آمد.آدرس درست بود یعنی؟
دوباره اطرافم را نگاه میکنم. صداها دور میشوند.همه رفته اند . من مانده بودم تنها روبروی گنبد سبز پیامبر...دعوت شدم! مطمئنم اینبار...
تقریبا دویدم . بچه ها روبروی بقیع نشسته بودند.انگار اول زیارتنامه بود.ماموران سعودی که دلخوشی از تجمع ایرانیان ندارند، نگذاشتند بیش از چند دقیقه بمانیم.بلند شدیم . پشت بقیع این اوضاع آرامتر است . دیگه مثله خار جلوی چشمشان نیستیم.
همه دست ها محکم گره زده به نرده های بقیع. ایستادم کمی دورتر با نگاهی خیره به کبوتر ها.هنوز کمی ترس مانده ولی اینبار در قدم ها. آن را هم میشکنم. جلوتر که می آیم انگشتانم لیز میخورد روی میله ها و پاینن می آید.میدان دیدم حالا وسیع تر شده . تلی از خاک و تا چشم میکند رنگ خاکی خاک.و تکه هایی سنگ لم داده روی همین خاک ها و صدایی از دور انگار که کسی صدایت میکند... صدا هنوز زمزمه میکند و من که نمیفهمم؛ روحانی کاروان شماره صفحه زیارت نامه را میگوید و من بی توجه به آنها و دوباره خیره میشوم به سرزمین غربت! و سوالی که در ذهنم یکباره موج میزند : چرا سرزمین غربت؟جواب سوالم بی کلام گرفته میشود . شاید مزار فاطمه (س) هم بین همین خاک ها باشد و شاید هم نباشد ویادم می آید شبی که جنازه اش را مخفیانه میبردند . و تجسم میکنم توی ذهنم ... خب این یعنی نهایت مظلومیت ! گذشته از دختر پیامبر ، چهار فرزند او که بی نشان تر از بی نشان ها این جا آرام خوابیده اند ... یاد امام رضا (ع) می افتم. خب اینجا که غریب تر از مشهد خودمان است... اینجا حتی کبوتر ها هم اجازه زیارت ندارند!
انگار کسی آن دورها روضه فاطمه (س) را میخواند و صورت من که بی اراده خیس میشود .دارد از تنهایی اش میگوید. این یکی را خوب درک میکنم . خودم را یک لحظه میگذارم جایش. خورد میشوم. دلم میخواست داد بزنم تمامش کنید ...
بغض چند روز ام باز شد . راحتتر نفس میکشم . اینجا هم بوی بهشت میدهد؛یادم باشد.
از باب علی ( ع) وارد حرم میشویم . ساعت 10 است .کمتر از 1 ساعت دیگه روضه رضوان بسته میشه. دقیقا مسیرش رو به خاطر ندارم . تا بخوام با این زن های سعودی بحث کنم ، هم این یک ساعت گذشته و تمام شده . خودم راهم رو پیدا میکنم . ازدحام جمعیت یک لحظه منو سر جایی که بودم نگه داشت. کمی دورتر زنی با عبای سیاه و نقابی که فقط دو چشم سرمه کشیده از زیرش پیدا بود با لهجه عربی – فارسی داد میزد : حجی ایرانی کنار... و من دوباره رفتم توی فکر ... ما همه مسلمانیم ولی این تفاوت هایمان دیگر از حد نژاد و لهجه و زبان هم گذشته و رسیده به عقایدمان. و چقدر این اختلافات جلوه گرند اینجا.برنامه این بود که ایرانی ها رو دیرتر راه بدهند ( البته راه ندهند بهتر بود چون چیزی حدود 20 دقیقه وقت نمانده بود ) عقب تر رفتم . قول دادم اولین نمازم رو به نیابت از تو بخونم که خوندم. از همین دور هم میشه دید :
خانه ساده فاطمه ( س ) که به نظر می آید ورودی اش را بسته اند . و جمعیتی که از هول خودشان دیگران را هل میدهند تا شاید دو رکعت نماز پشت ستون توبه بخوانند و دوربین هایی که زوم شده تا همین تصویر ها را بگیرد ... کمی آنورد تر سمت راست از جایی که من ایستاده ام منبر پیامبر با همان عظمت همیشگی و دوباره سیل مشتاقان که همه به صف شده اند تا به یاد آن روزها چند رکعت به نیت از خود و نیابت از دیگران بجای بیارند ... نمیدانم چرا یک لحظه این فکر به سراغم می آید که خیلی از اینها بدون تفکر به زیارت آمده اند ، ولی بعد توی دلم با خودم دعوا میکنم ؛ چرا فکر میکنی همه مثله خودت هستند؟ مردمی که برای یک لحظه پا روی بهش زمینی گذاشتن تا حد مرگ و له شدن حاضرند تحمل کنند بدون فکر نیامده اند.
سمت چپ جایی که ایستاده ام منزل فاطمه (س) و محمد رسول الله است . کمی جلوتر روبروی من منبر پیامبر. بین این دو مکان میشود روضه رضوان . قسمتی از بهشت ... با فرشهایی سبز تزیین شده با گل هایی قرمز . توی دلت قند آب میشود وقتی میفهمی اینجا یک تکه از بهشت است و توی گناهکار جهنمی تونستی حتی چند لحظه آنجا بمانی . حالا اگر خدا قسمتت کند نماز هم بخوانی ...
با فشار جمعیت جلو میروم . رنگ فرشهای زیر پایم تغییر میکند . این را از بوی بهشت فهمیدم . پشت مبنبر که میرسم نیست میکنم دو رکعت نماز میخونم . و این طور توی ذهنم تجسم میکنم که محمد (ص) اینجا جلوی من ایستاده و الله اکبر. شروع میکنم . با فشار جمعیت خارج میشوم به ستون توبه که نمیرسم ... شاید این هم حکمتی دارد.
تکیه میدهم به یکی از ستون ها. یاد ستون توبه می افتم . زانو هام خم میشه و میشینم . فکر میکنم به این دو سال که چه زود گذشت و با خودم فکر میکنم که کی باور میکرد من دوباره دعوت بشم ؟ ! تصمیم گرفتم تمام گناهام رو یکی بشمارم.. ولی از کجا باید شروع کنم ؟؟؟ رسیده بودم تا فروردین پارسال که خوابم برد با صدای اذان بیدار شدم ... خواب خوبی دیدم ولی چیزی یادم نمی آید .
روز سوم مدینه 7 مرداد 1386
برای امروز کاروان برنامه خاصی نداشت . من رفتم حرم . با قاطعیت خاصی راه میرفتم .امروز شلوغ تر از دیروز ولی من عهد بسته بودم برای توبه و چه جایی بهتر از ستون توبه .خیلی سخت ولی رسیدم . انگار توی اوج پرواز کنی ، خیلی لذت داشت . مجبور بودم زود برگردم هتل تا حمد و سوره رو با روحانی کاروان چک کنم ، در غیر این صورت میموندم.
.شب و نماز مغرب زیر نور مهتاب توی صحن مرمری حرم حالت خاصی داشت مخصوصا با ماهی که توی آسمان به خاطر کامل شدنش فخر فروشی میکرد
جمعه 5 مرداد 86 ... (روز اول نصف ایران/نصف عربستان)
صبح با سر و صدا و اشتیاق بچه ها شروع شد . بعد از چند هفته بالاخره نماز صبح رو قضا نشده خوندم. دلم نیومد اینو به فال نیک نگیرم . از اینکه چقدر تو فرودگاه داغون و عقب افتاده کرمانشاه معطل شدیم هم چیزی نمیگم و بالاخره پرواز هم شروع شد . هرچند کمی از اون حس های نسبتا نامساعد از بین رفته ولی هنوز ترس عجیب غریب ادامه داره.
درد وحشتناکی توی سرم جیغ میزنه معلومه که هواپیمار داره فرود میاد. و جده با اولین لبخند شکر . ای وضعم بدک نیس.رفتار گمرکی ها چند دقیقه توجهم رو جلب کرد .2 نوع فرم پوشیده بودن.هرچقدر سعی کردم تفاوتش رو نفهمیدم.وضعیت گوش هام بهتر شد...
نماز ظهر زیر سقف های کاذب فرودگاه جده خوندیم .دلم اینبار هم کمی تنگ شد .کاش اینجا بودی.یکم احساس غریبی میکنم .نمیدونم چرا! ولی حسی اجازه برقراری ارتباط رو به من نمیده . تنهاییم رو دوست دارم . به هیچ وجه نمیخوام از دستش بدم . دلم واست تنگ شده .
سوار اتوبوس ها شدیم . مقصد مدینه . کنار پنجره نشستم . دقیقا همون جایی که تو اتوبوس دانشکده دعوا داشتیم برای نشستن .فکرش رو بکن.یک لحظه لبخندی روی لب هام اومد. این هم غنیمت است بعد از آن همه غر غر ها و اخم های پی در پی .
ساختمون ها بزرگ و کوچک در هم از دور دیده میشه . با صدای روحانی کاروان از خواب بیدار شدم. باز هم یادم نمیاد چه خوابی دیدم.بین شلوغی صداهای گریه و مداحی روحانی گم میشم . و ناخودآگاه توی صندلی فرو میرم .نمیدونم از چی خجالت کشیدم یا از کی ؟؟؟
وارد شهر شدیم . صدای گریه ها بالاتر رفت.من هنوز که غریبم! چرا ؟ ماه کمرنگی توی آسمان معلوم بود که تا کامل شدنش 2 روز بیشتر نمونده و روحانی کاروان که ادامه میده :
(...امروز جمعه س .با عصری دلپذیر اما غروبی دلگیر.اینجا مدینه س.شهر غربت های پی در پی . شعر علی (ع) با چاه فریادش و زهرا (س) با گریه هایی که در گلو خفه کرده اند ...) از این جا به بعدش رو نمیفهمم!
یک بغض گلوم رو میگیره حس میکنم یکهو خالی شدم... دیگر ستون های مسجد النبی به وضوح دیده میشوند. و لابلای آنها... نه من هنوز آمادگی دیدن این گنبد سبز رنگ محمد ( ص) رو ندارم . هنوز خجالت میکشم . من بین این همه دانشجو که صدای گریه هایشان هر لحظه بالاتر هم میرود . غریبم... نکنه دعوت نامه اشتباهی اومده باشه . !
الله اکبر... الله اکبر.. اذان میگویند.نگاهم روی گلدسته های بدون بلال حبشی جا خوش میکند !
چشم هام رو میبندم تا برسیم هتل. تنها چیزی که نظرم رو جلب میکنه نزدیکی هتل به حرمه... محاسباتم حدود 7 دقیقه پیاده روی رو نشون میده . امشب از زیارت خبری نیست . از ساعت 10 گذشته .
خوابیدم زودتر از اونی که فکرشو میکردم . و خستگی بیش از حدم نماز صبح رو قضا کردم . خدا به خیر بگذرونه.
مینویسم گهگاه حتی اگر تنها خواننده نوشته ها خودم باشم . بگذار به یادگار بماند.
سفر از ۴ مرداد۸۶ شروع شد . مقصد کرمانشاه :
گاهی میان یک بودن و نبودن به اندازه یک حرف تفاوت است . حروف هم برای خودشان فلسفه ای دارند ها... گاهی تفاوت وسیع تر از این حرف ها می شود . می آید از کودکی و مکعب های تو در تو ! و می رسد تا جوانی با کوچه های بن بست ؛ نه بگو پیچ در پیچ...
و دعوت میشوی برای طواف عشق...
مهمانی هم از همین جا آغاز می شود . به خودم شاید دروغ بگم ولی به تو که میرسم ...نه نمیشود. دلم وحشتناک یاد دوران بچگی اش افتاد باز هم . نمیدانم این تنهایی چیست که تا ولش میکنم به سراغم می آید . هنوز هم باورنم نمیشه دارم تنها می روم . از آن ترس های بی موقع دوباره سراغم امده که هر چه فرار مینم به من نزدیک تر میشود .
هنوز ن هیچ باوری یا هیچ اعتقادی به این سفر پیدا نکردم و حتی بیشتر لحظات سپری شده بوی انصراف هم می دهند . یه یقینی که باید نرسیدم .
بگذریم ، خوابگاه کرمانشاه بدجوری حوصله ام رو سر برده . خوبه وسواس ندارم وگرنه خدا باید به دادم میرسید . بعد هم شام که دوباره معده منو قاطی کرد . بنده خدا معده داغون که جیغشو با یه آلمینیوم ام جی اس خفه کردم...ترجیح دادم همین اول سفر نمازم به موقع باشه .تنها قشنگیه کرمانشاه همین نماز زیر نور مهتاب بود و فکر قشنگی که یک لحظه ذهنم رو قلقلک داد : فردا تو همچین ساعتی تو صحن مسجد النبی دارم نماز مغرب میخونم...
خیلی خسته م . دلم از اون خواب هایی میخواد که هیچ کس کاری به کارم نداشته باشه .نمیدونم چرا ؟ اشتیاقی ندارم . و این ترس منو بیشتر میکنه . باز هم بگذریم .
شب هم از همون جلسه ها که از اولش مطمئنی حوصله ت سر میره و با خستگی بیشتر توام میشه . و این جلسه 2 ساعته که به 3 ساعت و نیم تبدیل شد که همش تقصیر زبان کش دار امام نماز جمعه کرمانشاه بود .اگر اس ام اس های دوستان نبود که چرت کوتاه من به خواب تبدیل میشد . هیچ حرف جالبی نبود شاید هم بود ولی من بی توجه بودم . هنوز هم بی هیچ احساسی.
درد کتف و کمر هم برای جابجا کردن این ساک بزرگ تازه شروع شد .
و شب مثلا از ساعت 12 خوابیدم که به 1 کشید. به اندازه کافی کمر درد داشتم ...بیشتر هم شد . دریچه های کولر مستقیما روی تخت من متمرکز بود...اصلا همه چیز دست به دست هم داده تا هرگونه افکار مثبت از من دور باشه.
و کماکان زندگی در جریان است... شاید حال فرصتی نباشد برای نگارش دیده ها ...
تا بازشگت ۵ روز بیشتر نمانده ... راهی هست برای طولانی کردن روزها؟؟؟
گاهی میان یک درود و بدرود فقط دومین حرف الفبای کودکی فاصله می اندازد…
گاه تفاوت ها به همین سادگی است … با خنده ای حل میشود و هیچ تفکری را جای بهانه نیست.
ولی گاه تفاوت ها وسیع تر از این حرفهاست . میان خیابان کودکی و بن بست های جوانی… نه، بن بست نه. کوچه های تو در تو .
و وقتی درگیر میشوی بین سوال های بی جواب… دیگر آشفتگی دلیل بر آرامش ، صبر نشانه یقین و تلاش حتی شاید برهانی نباشد برای رسیدن. خسته ام… تک تک سلولهایم خستگی را نفس میکشد…
فرار را راه چاره ای نمیدانم ولی ؛ میروم تا رسیدن به اوج. جایی نزدیک خدا. کعبه مقصود ؛ جایی که طواف عشق به انتظار نشسته ؛ میروم شاید رفتن راه حلی باشد برای رسیدن… رسیدن به همان سپیدی که تو فریادش میزدی.
زمان بدرود روز آمدن موعود را نشان میدهد.جمعه… این هم نشانه خوبی است.
به فال نیک میگیریم…
حلال کنید بدی ها را که از وجود ناپاک سرچشمه میگرفت .
… باشد که رستگار شویم.
عاشقان نقطه پرگار وجودند ولی *** عشق داند که در این دایره سرگردانند
چرخیدم ... چرخیدم... انقدر که هنوز دوران را حس میکنم...بی هدف آنقدر گشتم تا رسیدم به هیچ ملایم... تازه فهمیدم که باریکه راهی مرا انقدر از مسیر پرت کرده.باز هم دستهایم را بالا میبرم
شکر تو را بجای می آورم که اگر نبودی این بیراهه هنوز گرینبانگیر من بود...
همان سپیدی که تو فریادش میکردی... چیزی نمانده.یقین دارم این بار![]()
اکنون که در دار عمل هستی ُ خود را برای رحلت به دار حساب آماده کن ُ مردن را تمرین کن ُ قبل از انکه بمیری ُ بمیر !!! مرگ را اکنون ُ به نشانه مرگ انتخاب کن ُ نیت مرگ کن ِ آهنگ مرگ کن ِ حج کن !
و حج ُ نشانه از ای این رجعت بسوی او ... او که ابدیت مطلق استُ او که لایتناهی است ... او که نهایت ندارد . حدٌ ندارد.
حج ، حرکتی از خود به سوی خالق همگام با خلق...
حج نمایشی رمز آمیز است که در آن کارگردان خداست ، زبان نمایش حرکات ، و شخصیت های اصلی : آدم ، ابراهیم ، هاجر، ابلیس و صحنه ها : منطقه حرم و مسجد الحرام ، سعی ، عرفات ، مشعر ، منا . و سمبل ها : کعبه و صفا و مروه و شب و رو روز و غروب و طلوع و بت و قربانی و جامه آرایش : احرام حلق و تقصیر ... و
بازیگران – این عجیب تر است- فقط یک تو ! هر که هستی ، چه زن و چه زن ، چه پیر و چه جوان ، چه سیاه و چه پیر ...همین که در صحنه آمدی نقش اول را داری . اینجا تجزیه نیست ، تشخیص نیست ، درجه بندی نیست ، همه یکی هستند ، و آن یکی همه...اسلام انسان ها را چنین می بیند:
من قتل نفسا ... فکانما قتل الناس جمیعا ، و من احیا ها فکانما احیا الناس جمیعا...
(سوره ما ئده ، آیه 32)
ن و القلم و ما یسطرون ما انت بنعمته ربک بمجنون
نون سوگند به قلم و آنچه که می نویسد که تو به واسطه نعمت خداوند دیوانه نیستی.
(سوره مبارکه قلم آیات ۱ و ۲)