تبليغاتX
آیه های اشک
شرح خاطرات طواف عشق!

از اینجا به بعد تاریخ نگاری روزانه کمی مشکل بود ... شاید چون دیگه رغبتی واسه موندن نداشتم...باور موضوعی که حتی برای خودم هم سخت و ناممکن بود.هر اتفاق جالبی که یادم باشه می نویسم.

 

 

نرسیده به پله برقی ها پیرمردی نشسته که هر بار بعد از گذشتن از کنارش به این فکر میکنم که مرد بیچاره به چه امیدی اینجا کنار این پله هایی که یا به بالا حرکت میکنند یا به پایین ، نشسته و چشم در چشم  عابران پیاده زل زده؟! روز آخری خرما تعارفش کردم...با لجبازی بچه گانه ای شانه ها را بالا انداخت و گفت : خودم دارم.

 

از پله ها که بالا میای میرسی به یکی از صحن های مسجد الحرام.باب ملک فهد . باید حواست باشه که پاتو کجا میذاری؟یا بهتر بگم حواست باشه به محدوده زیر انداز های پهن شده داخل نشی چون با چشم غره های مخفی زیر پوشیه های خانوم های علاف مکه روبرو میشی... خداییش علافن و بیکار...24 ساعت شبانه روز ولو شدن اونجا یا دارن لوازم ارایششونو به رخ هم میکشن یازحمتی که برای مدل دادن به  فر های پیچ در پیچ موهای بچه هاشون.حالا یکم با فرهنگ تر باشن و از این لودگی ها دست برداشتن و به آرومی قرآن به دست چند سطری قرآن میخونن ، ...بعضی وقتا ای صدای اذانی بشنون نمازی هم به جماعت ادا میکنن.فکر کن نماز جماعت مرد  و زن کنار هم با فاصله های 10 تا 20 متری از هم .خارج از محدود مسجدالحرام! به نوعی پیکنیک شبانه روزی به صرف نهار و شام و صبحانه که چه عرض کنم. بین وعده و عصرانه و بعد از شام و قبل از صبحانه همه به جای خود که تک تک این وعده ها حداقل از چشم های تیز بین من فرار نکرده.

 

 

ورودی مسجد الحرام کمی جلوتر از این شلوغی هاست. از مراقبت های شدید خبری نیست.همراه داشتن موبایل ایرادی نداره.عکس هم بگیری باهاش فوقش یه تذکره البته اگه نخوان اذیتت کنن وگرنه اگه چشمای هیزشون بهت خیره بشه اذیت که چه عرض کنم ؛ پدرتو در میارن...نمونه ش روز سوم ( اگه اشتباه نکنم ) بود ...با خیال راحت داشتم از دوستم عکس میگرفتم. گوشی رو سایلنت بود تا صدای فلش جلب توجه نکنه. دست رو دکمه camera...آماده ...1...2...3...

با جیغ من هر کس اطرافم بود برگشت. مرتیکه عوضی (خیلی بیشتر از این ها لایقشه) با چشمای ورقلمبیده ش سرشو از زیر دوربین آورد بالا و سعی کرد کلمات فارسی رو با لهجه غلیظ عربی بیان کنه : نه . نه .نه (چشماش برق میزد) فوتو نه نه نه...دوربینو پایین آوردم .اخم چشم و ابروم حساب کارو دستش داد که خودشو عقب کشید ...

خب اینجا مکه است . شهر مردمی به اصطلاح مسلمان با قساوت قلبی بی مثا ل

 

همیشه اولین ها خاطره انگیزند.اولین تولد . اولین دوست . اولین روز سال و اولین...

اولین نگاه اونم به خونه خدا...همون خونه ای که وقتی از تلویزیون میدیدی با خودت میگفتی : میشه دوباره ا زنزدیک ببینمش؟

اولین سجده روی مرمر های خنک مسجد الحرام. اولین اشک که نرسیده به زمین با گرمای هوا تبخیر شد...

دلم همیشه برای این اولین ها تنگ میشود.و گاهی که نگاهم جذب هاله های ابهام افکارم میشود .... اولین طواف را  در چشمانم ذوب میکنم.

 

 

 

 

 

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 13:15 توسط مرضیه |

11 مرداد 1386 . روز اول مکه

 

کمی از صفر عاشقی گذشته .اینجا مکه است.

شهر محمد رسول الله و پیام اقراء بسم ربک الذی خلق. شهر ابراهیم و غلبه ی بر نفسش . شهر هاجر و سعی بی نهایتش .

 

و تو آمده ای تا محمد وار خدا را بخوانی ، ابراهیم وار ، اسماعیل ِ درونت را قربانی کنی و در نهایت هاجر وار سعی کنی تا برسی به معبود.

کعبه نزدیک میشود و تو نزدیک تر .هیجانت پریشان میشود .صدای قلبت که دیوانه وار به قفسه سینه می کوبد ، انگار محکم تر بزند تا دیوانگی ات را هویدا کند.وارد خانه خدا که میشوی ، هیچ چیز خاصی نیست . کعبی چهار گوش و ساده و سیاه . با نوشته هایی زرد رنگ بدون هیچ زرق و برقی بدون هیچ جلب توجهی و یک لحظه میمانی : " این است کعبه مقصود؟

نه، اگر قرار بر زینت تجملات بود که دیگر اینجا بیت عتیق نبود و من به حج نیامده بود ... نه اگر قرار بر تلالو  نور ها بود اینجا چه فرقی داشت با حرم معصومین؟ آنوقت هر کدام از ما به زیارت امده بودیم و زایر میشدیم.این خانه در نهایت سادگی اش آنقدر عظمت دارد تا بتواند تو را به بی نهایت نور نزدیک کند.

و می روی ... یکی شده با جمعات طواف کننده گان . مثل همه دوران ها اینجا هم مبدا معلوم است. شروع میکنی از حجر الاسود.از تنها فرشته آسمانی روی زمین خاکی . که سپید بود در ابتدا و دستان نوزاشگر گناهکار ما به سیاهی تغییر رنگش داد.و نیت میکنی : طواف عمره مفرده انجام میدهم قربت الی الله...و نه جز برای خدا .

و می چرخی

و میگردی

همچون پروانه که گشتن دور شمع را از ابتدا آموخت ولی نزدیک نشو.این یک فرمان است ...آنوقت است که میسوزی .دست به کعبه نزن بالهای پروانه وارت میسوزد...آنقدر میچرخی آنقدر میگردی تا یکی شوی . تا از "من" بودن برون آیی . تا جامه نفسانیتت پاره شود. در مسیر هفت بار به هجر اسماعیل میرسی. به یاد هجر اسماعیل بیوفت ...دامن هاجر. کنیز سیاه . تو هاجر وار میچرخی . او که از "خود" گذشت و به دستور خدا از منزل خود به سمت بیابان های مکه عزیمت کرد. تو هم به دستور پروردگارت آمدی . از خانه خویش عزیمت کردی...پس تو هم بچرخ دور هسته جهان تا محو شوی .جزئی از کل .

هفت دور که تمام شد ناخودآگاه بیون میروی انگار که جزئی از ماموریت پایان یافته باشد..

 

پشت مقام ابراهیم می ایستی جا پای جای پیامبر خدا میگذاری تا ابراهیم وار با نفس اماره بجنگی و اسماعیلت را ، که نه ؛ خودت را قربانی کنی با نیت قربت الی الله...2 رکعت نماز بجای می آوری.

 

نوبت به سعی میرسد. سعی بر مبنای تلاش .سعی به معنای کوشش دوباره یاد هاجر میوفتی . یاد اسماعیل تشنه و هاجر خسته زیر تیغ سوزان آفتاب و

هاجر

آن کنیز سیاه

آن مادر مهربان و فداکار

تو حالا هاجر باش از صفا شروع کن برو به مروه برس و نه دوباره تلاش کن...هنوز هاجر نشدی!

و سعی تو که از صفا شروع شده به مروه ختم میشود.شروع با مبدا مشخص با راهی سخت ...سختی را تحمل کن و برو این حا رس امیدواری را یاد میگیری.

حال که هاجر وار سعی کردی ، تقصیر کن .آنچه به آن فخر میورزی از خود دور کن مقداری از مو یا ناخن.جدا کن. که البته این ظاهر کار است.

پاکی هدق اصلی است.پاک شو . تقصیر از گناه تقصیر از سیاهی تقصیر از هر آنچه نامش ناپاکی است.

 

در آخر میرسی به طواف نساء ( هر چه خواندم و رفتم و پرسیدم ... به هیچ فلسفه ودلیلی برای این قسمت نرسیدم..!!!) و در آخر دوباره سجده بر ربانیت پروردگار باز هم پشت مقام ابراهیم...

 

 

این اتمام حج ظاهری است.اتمام از من خالی شدن واقعی.

 

 

 

 چون نامه عمل ما را پیچیدند/بردند به میزان عمل سنجیدند

بیش از همه گناه ما بود ولی/ ما را به محبت علی بخشیدند

 

 

تو این شبهای قدر ما رو از دعای خیرتون فراموش نکین

 

 

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 14:2 توسط مرضیه |

 

روز آخر روز هفتم مدینه...11 مرداد 1386

 

آهسته قدم بردار و تامل کن که جا پای جای که میگذاری؟

از کجا باید شروع کرد؟اصلا خداحافظی معنی نداره وقتی هنوز م سلامت خشک نشده . مستقیم میرم روضه رضوان.اولین جایی که پیدا میکنم مینشینم.حتی بیخیال فرش های سبز هم میشوم.همه زمین خدا بهشت است.

اینجا مدینه است.با همان آدم های دو سال قبل.با همان انسان های به ظاهر مسلمان که تفاوت است بین تمام شباهت های ظاهریمان.اینجا مدینه است شهر ستاره های کم نور و خورشید ها منور.این جا مدینه است ...تجسمی از حوادث تلخ و شیرین.

اینجا مدینه است با گریه های جانسوز فاطمه (س) و مناجات های علی (ع) اینجا مدینه است...قسمتی از بهشت خدا.

 

 

و خداحافظی آنقدر خیس و بارانی که یادمان میرود لبخند ساعتهای بعد را ...

 

مقصد مسجد الشجره...هدف :شنیدن لبیک خداوند.

و جامه ای سپید میپوشی همرنگ بی رنگ...همرنگ جامه مرگ..تو آمده ای تا یکی شوی...تا دیگر "من" نباشی و بروی برسی به اوج به خدا به نهایت سپیدی...و احرام که میپوشی به یاد روز قیامت و صحرای محشر...که همه یکسانند.

این جا مسجد شجره است ...میقاتگاه عشاق...

می آیی تا لبیک بگویی: لبیک اللهم لبیک لبیک لاشریک لک لبیکان الحمد و النعمه لک والملک...لا شریک لک لبیک.

خدایا! اینجا اول راه است.اول ورود و من مسافر ملاقات تو.اینجا اگر پاسخ لبیک , لا لبیک باشد ...من برای ادامه راهم از کدامین میانبر به تو برسم؟ و جواب می آید : آنقدر بمان...انقدر بگو تا جواب بشنوی: بیا بنده لبیک...

شهر را پشت سر میگذاری با تمام خاطرات سبزش و حالا محرم شده ای...بریده از زمین زمینی ها و وصل شده به آسمان خدا.

هر چه تو را به یاد می آورد ، هر چی دیگران را از تو جدا میکند و هر چه نشان میدهد که تو در زندگی ، که ای ؟ چه کاره ای ؟ و بالاخره هر چه نشان از "من" بودن من میدهد.هر چه یادگار دنیاست.هرچه  میپنداشتم در زندگی نمیتوان ترک کرد.هر چه انسانی نیست ، هر چه روزمرگی را در من تداعی کند و هر چه بویی از زندگی پیش از میقات دارد و هر چه مرا به گذشته باز میگرداند ... به گذشته !!!

 

همه را کنار بگذار و مُحرم شو تا مَحرم شوی

در عمق هر کدام که بروی مقصد چیزی جز ارتباط نزدیک با خدا نیست . از زمین خاکی بلندت میکند و

منزلگاه لایتنهای را نشانت میدهد. تا رسیدن هفاد بار لبیک را تکرار میکنم...هفتاد بار.

 

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:56 توسط مرضیه |

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد