بیا از امروز تا اون روز با پانتومیم لب هامون با هم حرف بزنیم.
آخرین دست نوشته
روز سوم بود یا چهارم زیاد فرقی نمیکند. صبح حوالی ساعت 9 وارد مسجد الحرام شدم.پیرزن شمالی با همان حالت چادر دور کمر بسته کنارم نشسته بود. دستمال خواست. نگاه کردم دیدم قطره های عرق روی صورتش گله گله جمع شده اند.با هر زحمتی دستمال پیدا کردم.خواستم صورتش رو پاک کنم که مانع شد .بلند شد و نیت کرد و من که گیج، جذب حرکاتش بودم.به سجده که رسید دستمال رو در آورد و در سجده گاه گذاشت و نمازش رو ادامه داد…
با خودم فکر کردم هستند کسایی که آرزوی حتی یه لحظه پیشانی گذاشتن روی سنگ های داغ این مسجد دارن و ما…
هر بار که تصمیم داشتم به طبقه دوم برم حول و حوش نیم ساعت طول میکشید تا پله ها رو پیدا کنم یا اینکه آسانسور خالی.
نمیدونم چرا؟ولی انگار حافظه ام در این مورد زیاد با من کنار نمیومد...
دومین بار بودم که محرم میشدیم ... نماز طواف النسا رو که خوندم بی هدف مسیر را گرفتم .خسته بودم با پاهایی که حتی یک لحظه توان ایستایی برام نمونده بود.سرم رو بالا آوردم ببینم کجا هستم...
پاهام جلوی اولین پله بود.
گاهی وقت ها صبح طبقه دوم توی مسیر طواف صندلی میذاشتم و مینشستم و زل میزدم مستقیم روی پارچه سیاه کعبه و انعکاس نور خورشید . انگار که تمام اکسیژن های دنیا رو جمع کنی و یکباره وارد ریه هات کنی و حس کنی تمام ارامش دنیا توی شش های نیمه کاره ت ذخیره شده باشد.
((دلم برای این لحظه ها این حس ها انقدر تنگ شده....)
جمعه آخرین روز بود.آخرین خاطره از دومین سفر.آخرین و بهترین خاطره من.
برای نماز صبح به نماز نرسیدم.ساعت 7 صبح بود احتمالا . لباس های احرامم روی صندلی کنار تختم بود...پوشیدم.انگار آخرین زمان برای رفتن به میقاتگاه من و خدا...
روز مبعث بود انگار. صبح دم هتل شیرینی پخش میکردند.دلم گواهی میداد امروز اجازه نزدیک شدن به کعبه رو دارم...تا اون روز آخر از ترس خودم حتی پارچه کعبه را هم لمس نکرده بودم.
پیاده رفتم شاید 3 دقیقه هم بیشتر طول نکشید... چند روزی بود که رباط پایم دوباره جیغ زدن هایش را شروع کرده بود.اون روز فریاد میکشید و من بی توجه تر از همیشه.
تمام راه رو دویده بودم...اسپری توی دستم رو فشار میدادم.مطمئن از بودنش جلو رفتم.از کنار حجر الاسود گذشتم.باز هم پاهایم لرزید...این همه آدم.با این هیکل های ناجور . این همه زور میزنند. آخرش هم به حجر که نمیرسند هیچ...تازه با لاشه ای نیمه جون برمیگردن.اونوقت من.با این جثه ضعیف با کمبود وزن شدید...همه این ها یک طرف اسپری م رو که حس میکردم ترسم بیشتر میشد...نه من نمیتونم...
توی همین فکر های تو در تو بودم...کسی از پشت صدام کرد...باز هم همان عرب های وحشی . با آن لهجه نیمه فارسی اش که بدجوری حالم رو بهم میزد : خانم این چیه تو دستتون...؟!؟
منم بدجوری از این هیکل دار ها میترسیدم.مخصوصا به خاطر اتفاقی که چند روز قبلش افتاده بود. اسپری رو انداختم سمتش.گفتم : سالبوتاموله.من ناراحتی تنفسی دارم...البته حس کردم چیزی نمیفهمه...با اشاره بهش فهموندم که این به چه درد میخوره...دیدم ابروهاش تو هم رفت.گفت : شما نرووو جلو...میمیری...دو بار این کلمه مردن رو تکرار کرد...چشای گرد شده من رو که دید ، گفت : خب سخته...منم مثله وقتایی که لجباز میشم : به همین خیال باش.من تصمیمم رو گرفتم.دید از بس اصرار میکنم ... انگار نظرش برگشته باشه گفت : کمکت میکنم.جمعیت رو کنار زد.به من که گیج و منگ نگاهش میکردم، خندید . گفت : مگه نمیخوای بری جلو؟ و اینجوری منو حواله کرد به سمت جلو...
وقتی چشام تو برق سیاهی حجر الاسود خیره شد ...انگار دیگه هیچ چیزی تو این دنیا ارزش دیدن و نگاه کردن نداره...
از جمعیت که بیرون اومدم ، آقاهه هنوز ایستاده بود . بهم گفت: سالمی؟
سرمو به نشانه تایید آوردم پایین.در اسپری م گم شده بود.بهش اشاره کرد...گفتم اشکالی نداره.گفت : نه، باید برات پیدا کنم.خندیدم و گفتم : نیازی نیست.
فکر کنم این مرد از آن عرب های وحشی نبود.
اتمام سفر