...چراغ قرمز میشود.پایم میرود روی پدال ترمز...چشمهایم خیره میشود به پلاکارد هایی که آن بالا با حرکت باد می آیند و میروند.
...دستهام توی تاریکی رفتند سراغ خاطرهی زنجیر کوچکی که بابا، بعد از کلی اصرار برایم خریده بود؛ زنجیر، دستهی چوبی سبز رنگی داشت، با تکههاییش که رنگ نشده بود؛ همان زنجیر چندسالی جور دستها و شانههای کودکی را کشید، که لابهلای رویاها و واقعیتهای هر محرم، ابوالفضل را شبیه مرد قدبلند تعزیهی فامیلیشان تصور میکرد و هر عاشورا، با آن که میدانست علیاصغری که دارد الان روی دست امام حسین تعزیه شهید میشود، چند دقیقهی بعد کنار سفرهی قیمهی هر عاشورای میزبان خواهد نشست، اما باز با صدای گریهی زنهای اتاق بغلی، برای اصغر تعزیه بغض میکرد و تلاش میکرد گریه کند. کودک نمیدانست چرا برای علیاصغر فامیلی بغض میکند؛ علیاصغری که اتفاقا هر سال هم عوض میشد ... اما بغض، همان بغض بود.
حالا اما محرم دوباره آمده است؛ با همان بوی آشنا و غریب همیشگی؛ چیزی مخلوط با دود اسپند و بوی قیمهی نذری خوشمزهی عاشورا و بوی خاک نمخورده. همیشه محرم چیزی بیشتر است از ده - پانزده روز عزاداری و مشکیپوش بودن برای آدمهایی که قرنها پیش در یک نبرد، شهید شدهاند. فرقی هست لابد بین این همه کشته و حتی شهید در همهی طول تاریخ، با شهدای عاشورای حسین (ع). لابد چیزی در آن دستهای جنگنده اما رو به آسمان بوده، که دستهای ما هنوز میجویدشان.
...چراغ سبز میشود.پایم میرود روی پدال گاز و ذهنم که بدجور درگیر شده؛
خدا کند عاشورای امسال هم آن شوق عجیب توی دلم بیفتد. با بغض باشد، چه بهتر!