خط خطی های بعد از سفر
اعمالمونو تموم کرده بودیم ، دو گروه شدیم...یه سری موندن مسجد الحرام بری نماز جماعت و یه عده هم ،که منو لابلاشون میشد پیدا کرد ، از خستگی تموم پیچ و و مهره های تنمون به جیر جیر افتاده بود راهی هتل شدیم ، خسته تر از اون بودم که بخوام لباسامو عوض کنم.
با همون لباسای احرام شیرجه زدم روی تخت .منم که خوش خواب...زود خوابم گرفت!
...
دستای سردمو گرفت تو دستش و با دست دیگه آروم سرمو آور بالاو گفت :
-این دستا اینجوری نبود!پس کو اون لبخند روی لبت ؟ اشک چشمات چرا خشک شده؟
پرسید از من و من و من...
و من که مثله همیشه مهر سکوت روی لب فقط نگاهش میکردم...به سختی لب هام از هم باز شد و گفتم:
-خورد شدم.شکستم زیر بار گناه.گناهی که جرمش عاشقی بوو و معشوقش خدای پروانه ها...
[نوای آروم کلماتم به فریاد تبدیل شده بود]
-این گناهه؟ این جرمه؟؟؟
لبخند آروم لب هاش ناخودآگاه منو به خودم آورد، بقیه حرفامو قورت دادم و منتظر موندم تا جوابمو بگیرم، از کلماتش همینا رو یادم مونده که گفت :
-راستی میدونی یه امانتی پیش من داری ، مرمر؟
...
-مرمر ... خانومی...پاشو ... مامانت تماس گرفته.پاشو.میخواد زیارت قبولی بگه.
پ.ن: فردای اون خواب عجیب موقع خوردن صبحونه دیدمش.، خبر نداشتم از اومدنش و دعوت شدنش...
خوابمو که واسش تعریف کردم خندید و گفت :
به وقتش مرمر خانوم...امانتی رو میدم.
هنوزم که هنوزه وقتش نشده!
