خواب خوب خدا!
دلم گرفته بود ... همه زنگ میزنن واسه حلالیت طلبی مکه و خداحافظی...
سرمو گذاشتم رو بالشم و زیر لب غر غرهامو واسه خدا حواله میکردم که خوابم برد!
]اپیزود اول[ : دراز کشیده بودم تو اتاقم و از شدت گریه بالش م خیس خیس بود!یهو یه صدا اومد که بلند شو...پاشو میبریمت با خودمون! دستمو با عصبانیت گرفت...وبرد!
]اپیزود دوم[: میفهمیدم از دــستم ناراحته.کفر گفته بودم از نوع مطــــــــلقش!انداختم پایین..وسط بقیع...باورم نمیشد. همه کبوترهای بقیع رفته بودند پشت میله ها و من وسط خــاک ها تکیه داده بودم به عظمت خدا!
قدرت تکلمم به صفر رسیده بود.حرف میزدم منتها صدام به گوش خودم هم
نمیرسید.دستمو حائل بدنم کردم که از جام بلند بشم...فلج شده بودم انگار. زدم زیر گریه...لابلای اشک های آمده و نیامده ، خانومی از آن دور آمد .سبزِ سبز بود...آمد جلــــــــو. بلندم کرد.دستشو گذاشت زیر چونه ام.سرم رو آورد بالا...نور سبزش تو چشمای خیسم ذوب شد.اشـــــــکام رو پاک کرد.با صــــدای مهربونش گفت : مرضیه ، یعنی کســـی که ازش راضی هستن! پس بخـــند، گریه نکن.تو الان پیش مایی...پس تو هم راضی باش!
]اپیزود سوم[: دراز کشیده بودم روی تختم...لبخند روی لب...و راضی!
پ.ن: خدا خودش دست مرا گرفت و برد گذاشت توی بقیع!
رفته بودیم زیارت قبولی اسما، همبازی شیطنت های دبیرستان!
هر چند سیاه شده بود و لاغر اما رکورد من هنوز سرجایش بود!
آرامش نگاهش نظرم رو جلب میکرد، حرف نمیزد برعکس تمام آنهایی که رفته اند و برگشته اند و حالا به اندازه یک دنیا برایت حرف دارند!
تو سکوت حرفهای اون و شلوغی دیگران رفتم توی دنیا خودم
...یاد روز ثبت نامش افتادم...اتفاقی باهاش تماس گرفتم و گفتم : اسما ، دارم میام ببینمت...کلاس نداری؟ وقتت آزاده؟
با شوق زیادی که کمتردر وجود این بشر! دیده میشد نقریبا فریاد کشید و گفت: مرمر بدو بیا که کارت دارم!
و من بی خبر از همه جا رفتم...
از دور همدیگه رو دیدیم. به یاد دبیرستان و شلوغی های دخترونه ش پریدیم تو بغل همدیگه ، اما خیلی زود ، قبل از اینکه از اشتیاق دیدنش حتی یه قطره اشک جاری بشه دستمو کشید و با هم رفتیم آموزش دانشگاه...
هر چقدر اصرار کردم چیزی نگفت.وقتی رسیدیم تازه دوزای ام افتاد که آمده برای سفر حج دانشجویی ثبت نام کند، زل زدم توی چشم هایش و گفتم: زیارتت قبول حاج خانوم...گفت: اذیت نکن،هنوز مرحله ثبت نامه اما راستشو بخوای تو رو آوردم که خدا دعوت نامه م رو امضا کنه...
از اونجا به بعد ، حرفهایی که گفتم و گفت و هیچ نفهمیدم...
رفته بودم توی عالم خودم...یاد تنهایی های شبانه ام با خدا که خیلی وقت بود رفته بودند توی صندوقچه زمان و خبری ازشان نبود...و حالا یکهو همگی انگار بر من هجوم آورده باشند!
هفته بعد بود گمانم...تماس گرفت این بار با شوقی بیشتر...مرمر اسمم در اومد...
زیارت قبول ، حاج خانوم ...