تشنه بودم، اما تو که حرف میزنی دلم نمی آید حتی یک لحظه حرفت رو قطع کنم!رسیدی به جمعه شب و زیارت آل یاسین و گفتی:
"مرضیه ، اون شب از ته دل واست کربلا رو خواستم!"
تو فقط حرف میزدی و من که ندیده ، عاشق رفتنم ، رفته بودم توی خیال!
بوس آخر شب و شب بخیر...
یکی از اقواممان که بنده خدا خیلی دلش میخواهد برود کربلا و هر بار بنا بر هر دلیلی نمیشود...تازه از سفر برگشته بود، داشت سوغاتی ها را میداد.
به من که رسید یه ظرف بزرگ آب رو گذاشت جلوم! گفت : این آب فرات...فقط برای تو آوردم...آب رو آورد نزدیک...خیسی لب هامو حس کردم...
صدای زنگ موبایل...نماز صبح.. و من که .دیگر تشنه نبودم!
پ.ن: من تشنه رفتنم...هر سال این روزها که می شود، قولم به حضرت فاطمه (س) یادم می آید ... امسال هم سر قولم هستم، تو هم سر قولت هستی؟
کسی آرام می آید ، نگاهش خیس عرفان است؛
قدم هایش پر از معنا ، دلش از جنس باران است؛
کسی فانوس بر دستش ، بسان نور می آید؛
امید قلب ما روزی ، ز راه دور می آید؛
دلم برای آمدنش تنگ شده بود ، برای دعاهای ندبه اول صبح میان خنکای مسجد الحرام.حتی برای چشم های خوابالودی که به زور میخواند :
این الشموس الطالعه این الاقمار المنیره این الانجم الزاهره ...
دلم برای آمدنش تنگ شده است!