روز چهارم مدینه. دوشنبه صبح
چقدر زود گذشت امروز دوشنبه ست . بدترین دوشنبه ای که میتونست رقم بخوره، به زیارت دوره نرسیدیم یعنی یادمون رفت. یعنی من یادم رفت که امروز دوشنبه س.
حالم حسابی گرفته شد . زیارت دوره رو که از دست دادم... رفتم حرم. تا نزدیکی روضه رضوان هم رفتم ، ولی یه مانع که از اولن قدم ها همراهم بود اونجا هم دست از سرم بر نداشت .بلند شدم ایستادم... عقب تر رفتم.قرانم رو باز کردم . یک جز عقبم. خیسی صورتم اجازه بیشتر از چند آیه خوندن رو نداد .
(...آخه چرا ؟ نکنه دوباره دعوت نامه اشتباهی فرستاده شده باشه . یهو یاد دیشب افتادم. تو مراسم حضرت زینب شرکت نکردم. امروز صبح نمازم قضا شد، بعدشم این ...)
جدیدا یاد گرفتم هر اتفاقی رو به رویداد بعدی نسبت بدم . شاید کار دنیا هم همین باشه.خدا به خیر بگذرونه بعدی رو !
حتما اشتباهی مرتکب شدم . هر چی لابلای صفحات مغزم میگردم به هیچ گناهی نمیرسم...که حتما هست ولی من پیداش نمیکنم. گریه هام بیشتر شده و من دوباره شروع میکنم : " خب مگه نمیگن خدا بزرگه؟! مگه نمیگن بخشنده س؟! اگه اشتباهی مرتکب شدم با همون صفت رحمانیتش منو میبخشه دیگه؟؟؟"
سرم رو بالا میارم . دوباره نگاهم فیکس میشه رو سبزی گنبد رسولش: خودت دعوتم کردی دیروز هم که گفتی درست اومدم.منو از زیارت دوره محروم نکنین...خواهش!
قرآنم رو ادامه دادم.سردرد وحشتناکی دارم . کتاب دعا رو ورق زدم رسیدم به تیتری که نظرم رو جلب کرد؛ نماز حاجت، بلند شدم نماز خوندم ولی من چه حاجتی داشتم؟ مهم نبود! آرومم کرد. و بعد هم نماز ظهر و عصر .
تماس تو خیلی بهم امید داد. دلم برای یه لحظه شنیدن صدات خیلی تنگ شده بود. باید میبودی و میدیدی منو که از ذوق رو میز تلویزیون نشسته بودم و با انگشتم سیمشو تو دستم حلقه میکردم...
عصر تو لابی هتل مدیر کاروان و معونش منو صدا کردن.خودمو براییه دعوای حسابی آماده کرده بودم . مطمئنا از این اشتباه به این راحتیا نمیشد گذشت ، ولی همه چی برخلاف تصور من شد . با خجالت رفتم جلو .
مدیر کاروان با خنده گفت : ساعت خواب و من که به جای جواب دادن هزار بار از خجالت سرخ شدم و معاونش ادامه ده : ایشالا فردا با کاروان استان خراسان میرین زیارت دوره ، برای ما هم دعا کنید...
ها؟؟؟
و من با شاخ های سبز شده روی سرم احتمالا!اینجا دعا خیلی زود بر آورده میشود.
الان ساعت 8 بعد از نماز مغربه. توی صحن روبروی باب عثمان وسط شلوغی بچه ها نشستم و گزارش میکنم D:
دخترک سعودی توی ظرف های خاصی خرما تعارف میکرد. به من که رسید نگاهی کرد ، و بیخیال گذشت . خرما هم تعارف نکرد. بیخیال ولی یکم توهین بود ، خب نمیخوای بدی چرا بد نگاه میکنی!؟
چند دقیقه از این تفکرات دوره ای نگذشته بود که خانم لبنانی کنارم نصف ظرفشو به من داد ، با کلی اصرار ! یکی واست کنار میذارم.
پ.ن: خدا خیلی دوستمون داره هر وقت از ته دل دعا کنیم . ![]()