تبليغاتX
آیه های اشک - آیه دوازدهم
شرح خاطرات طواف عشق!

روز ششم مدینه 10 مرداد 86

 

دیگه این روزا حرف خاصی واسه گفتن نیست. دیگه حتی از شنیدن کلمات فارسی با لهجه عربی فروشنده ها خنده ت نمیگیره. آخه دیگه وقتت تموم شد...کم کم وقت خداحافظی کردن رسیده.کاری که من از اول عمرم هیچ وقت بلد نبودم.یاد روزهای اول میوفتم که همه آرزوهام تو برگشتن و رفتن خلاصه میشد و امروز که تنهای دعای من ماندن است و قفل شدن به دیوار های بقیع.

 

کنار میله های بقیع نشستم.زیارت نامه توی دستم گرفتم ولی دلم جای دیگه است.نه ...میخوام با زبون خودم حرف بزنم نه اینکه پشت هم بزارم یه سری کلمه های عربی و آخرشم هیچی به هیچی...

صدامو میبرم بالاتر جوری که هر کی رد میشد میتونست بفهمه : چرا انقدر زود تموم شد؟ مگه مهمون خوبی نبودم؟میزبان رو که اذیت نکردیم؟ کردیم؟! تقریبا دارم فریاد میزنم.نه فریادی که داخل گلو خفه بشه...

 

اینجا رو بهش میگن بقیع؛ غربت آباد شیعه ؛ عقده مانده در گلو! فرصت اشک و زمزمه با قبرهای بی سایبان و بی مزار چهار فرزند فاطمه (س) و چشم ها ، جستجوگر و نمناک از نیافتن مزار گمشده عزیز رسول خدا...

کوچه بنی هاشم رو رد میکنم.میرم سمت مسجد علی (ع) باید از حیاط جنوبی مسجد النبی رد بشم.یاد ماه دیگه همین موقع میوفتم که حتما دلم لک زده واسه لی لی کردن روی مرمر های داغ مسجد.میدونم حتی روزی میاد که دلتنگ یه لحظه غرق شدن تو سبزی قبه الخضرا میشم. با همین فکرا که هر لحظه بیشتراز قبل ذهن منو مشغول میکنه جلو میرم.

میرم سمت مسجد علی (ع) و چه مظلومیتی بالاتر از غربت علی (ع) .قفل روی در از 10 متری هم معلومه و پارچه های گره خورده هم...سستی پاهام منو به زمین نزدیک میکنه.مثه مهمونی که منتظره تا میزبان دعوتش کن دور میشینم.

کسی این نزدیکی ها زیارت نامه میخوونه و بقیه تکرار میکنند.انگار مناجات امیرالمومنین است.و من دوباره بین صداها گم میشوم.نگاه خیسم روی تک منار مسجد منتهی میشه و همونجا صبر میکنه.و من دوباره شروع میکنم به درد و دل کردن از امروز صبح هر جا که رسیدم تنها دعام خلاصه شده بود در خواهش و تمنا برای واسطه قرار دادن لبیکم در مسجد شجره.حس بدی از دیروز عصر با من درگیر شده.بدنبال یک اطمینان از لبخند حجر الاسود به در هر خانه ای که شده میروم.

دعا میرسد تا اینجا: " مولای یا مولای.انت الکبیر وانا الصغیر و هل یرحم الصغیر الا الکبیر"توی دلم تکرار میکنم آخرش رو ...تکرار و تکرار .از بارون چشمام وقتی بی پرده میباره, لذت میبرم.

همه رفتن . دوباره منم و تنهایی و پاهایی که هنوز قفل زمینند با چشم هایی این بار زل زده به درب ورودی مسجد .به قفل بزرگش!

 

عصر همان روز: درب بقیع را که از باز میکنند,انگار نسیمی از بهشت آمده باشد, همه را مجذوب میکتد.گرما زده شدم. حس کمبود اکسیژن خفه ام میکنه.اسپری هم ندارم.له شدم بین جمعیتی که معلوم نیست کجا میروند؟میترسم.کمی از مرگ.قدرتم برای حرکت به صفر رسیده.کسی منو بیرون کشید.نفهمیدم دست زمینی بود یا آسمانی؟!

عقب ایستادم.کمی که خلوت شد بالا رفتم.اولین جای خالی ایستادم و دوباره یادم افتاد که لبیکم را اینجا میخواهم گرو بگذارم.

بیشتر از 10 دقیقه طاقت نمیارم.حالم دوباره بد شد...خیلی بد...

لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:0 توسط مرضیه |

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد