روز آخر روز هفتم مدینه...11 مرداد 1386
آهسته قدم بردار و تامل کن که جا پای جای که میگذاری؟
از کجا باید شروع کرد؟اصلا خداحافظی معنی نداره وقتی هنوز م سلامت خشک نشده . مستقیم میرم روضه رضوان.اولین جایی که پیدا میکنم مینشینم.حتی بیخیال فرش های سبز هم میشوم.همه زمین خدا بهشت است.
اینجا مدینه است.با همان آدم های دو سال قبل.با همان انسان های به ظاهر مسلمان که تفاوت است بین تمام شباهت های ظاهریمان.اینجا مدینه است شهر ستاره های کم نور و خورشید ها منور.این جا مدینه است ...تجسمی از حوادث تلخ و شیرین.
اینجا مدینه است با گریه های جانسوز فاطمه (س) و مناجات های علی (ع) اینجا مدینه است...قسمتی از بهشت خدا.
و خداحافظی آنقدر خیس و بارانی که یادمان میرود لبخند ساعتهای بعد را ...
مقصد مسجد الشجره...هدف :شنیدن لبیک خداوند.
و جامه ای سپید میپوشی همرنگ بی رنگ...همرنگ جامه مرگ..تو آمده ای تا یکی شوی...تا دیگر "من" نباشی و بروی برسی به اوج به خدا به نهایت سپیدی...و احرام که میپوشی به یاد روز قیامت و صحرای محشر...که همه یکسانند.
این جا مسجد شجره است ...میقاتگاه عشاق...
می آیی تا لبیک بگویی: لبیک اللهم لبیک لبیک لاشریک لک لبیکان الحمد و النعمه لک والملک...لا شریک لک لبیک.
خدایا! اینجا اول راه است.اول ورود و من مسافر ملاقات تو.اینجا اگر پاسخ لبیک , لا لبیک باشد ...من برای ادامه راهم از کدامین میانبر به تو برسم؟ و جواب می آید : آنقدر بمان...انقدر بگو تا جواب بشنوی: بیا بنده لبیک...
شهر را پشت سر میگذاری با تمام خاطرات سبزش و حالا محرم شده ای...بریده از زمین زمینی ها و وصل شده به آسمان خدا.
هر چه تو را به یاد می آورد ، هر چی دیگران را از تو جدا میکند و هر چه نشان میدهد که تو در زندگی ، که ای ؟ چه کاره ای ؟ و بالاخره هر چه نشان از "من" بودن من میدهد.هر چه یادگار دنیاست.هرچه میپنداشتم در زندگی نمیتوان ترک کرد.هر چه انسانی نیست ، هر چه روزمرگی را در من تداعی کند و هر چه بویی از زندگی پیش از میقات دارد و هر چه مرا به گذشته باز میگرداند ... به گذشته !!!
همه را کنار بگذار و مُحرم شو تا مَحرم شوی
در عمق هر کدام که بروی مقصد چیزی جز ارتباط نزدیک با خدا نیست . از زمین خاکی بلندت میکند و
منزلگاه لایتنهای را نشانت میدهد. تا رسیدن هفاد بار لبیک را تکرار میکنم...هفتاد بار.