تبليغاتX
آیه های اشک - آیه پانزدهم
شرح خاطرات طواف عشق!

از اینجا به بعد تاریخ نگاری روزانه کمی مشکل بود ... شاید چون دیگه رغبتی واسه موندن نداشتم...باور موضوعی که حتی برای خودم هم سخت و ناممکن بود.هر اتفاق جالبی که یادم باشه می نویسم.

 

 

نرسیده به پله برقی ها پیرمردی نشسته که هر بار بعد از گذشتن از کنارش به این فکر میکنم که مرد بیچاره به چه امیدی اینجا کنار این پله هایی که یا به بالا حرکت میکنند یا به پایین ، نشسته و چشم در چشم  عابران پیاده زل زده؟! روز آخری خرما تعارفش کردم...با لجبازی بچه گانه ای شانه ها را بالا انداخت و گفت : خودم دارم.

 

از پله ها که بالا میای میرسی به یکی از صحن های مسجد الحرام.باب ملک فهد . باید حواست باشه که پاتو کجا میذاری؟یا بهتر بگم حواست باشه به محدوده زیر انداز های پهن شده داخل نشی چون با چشم غره های مخفی زیر پوشیه های خانوم های علاف مکه روبرو میشی... خداییش علافن و بیکار...24 ساعت شبانه روز ولو شدن اونجا یا دارن لوازم ارایششونو به رخ هم میکشن یازحمتی که برای مدل دادن به  فر های پیچ در پیچ موهای بچه هاشون.حالا یکم با فرهنگ تر باشن و از این لودگی ها دست برداشتن و به آرومی قرآن به دست چند سطری قرآن میخونن ، ...بعضی وقتا ای صدای اذانی بشنون نمازی هم به جماعت ادا میکنن.فکر کن نماز جماعت مرد  و زن کنار هم با فاصله های 10 تا 20 متری از هم .خارج از محدود مسجدالحرام! به نوعی پیکنیک شبانه روزی به صرف نهار و شام و صبحانه که چه عرض کنم. بین وعده و عصرانه و بعد از شام و قبل از صبحانه همه به جای خود که تک تک این وعده ها حداقل از چشم های تیز بین من فرار نکرده.

 

 

ورودی مسجد الحرام کمی جلوتر از این شلوغی هاست. از مراقبت های شدید خبری نیست.همراه داشتن موبایل ایرادی نداره.عکس هم بگیری باهاش فوقش یه تذکره البته اگه نخوان اذیتت کنن وگرنه اگه چشمای هیزشون بهت خیره بشه اذیت که چه عرض کنم ؛ پدرتو در میارن...نمونه ش روز سوم ( اگه اشتباه نکنم ) بود ...با خیال راحت داشتم از دوستم عکس میگرفتم. گوشی رو سایلنت بود تا صدای فلش جلب توجه نکنه. دست رو دکمه camera...آماده ...1...2...3...

با جیغ من هر کس اطرافم بود برگشت. مرتیکه عوضی (خیلی بیشتر از این ها لایقشه) با چشمای ورقلمبیده ش سرشو از زیر دوربین آورد بالا و سعی کرد کلمات فارسی رو با لهجه غلیظ عربی بیان کنه : نه . نه .نه (چشماش برق میزد) فوتو نه نه نه...دوربینو پایین آوردم .اخم چشم و ابروم حساب کارو دستش داد که خودشو عقب کشید ...

خب اینجا مکه است . شهر مردمی به اصطلاح مسلمان با قساوت قلبی بی مثا ل

 

همیشه اولین ها خاطره انگیزند.اولین تولد . اولین دوست . اولین روز سال و اولین...

اولین نگاه اونم به خونه خدا...همون خونه ای که وقتی از تلویزیون میدیدی با خودت میگفتی : میشه دوباره ا زنزدیک ببینمش؟

اولین سجده روی مرمر های خنک مسجد الحرام. اولین اشک که نرسیده به زمین با گرمای هوا تبخیر شد...

دلم همیشه برای این اولین ها تنگ میشود.و گاهی که نگاهم جذب هاله های ابهام افکارم میشود .... اولین طواف را  در چشمانم ذوب میکنم.

 

 

 

 

 

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 13:15 توسط مرضیه |

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد