رفته بودیم زیارت قبولی اسما، همبازی شیطنت های دبیرستان!
هر چند سیاه شده بود و لاغر اما رکورد من هنوز سرجایش بود!
آرامش نگاهش نظرم رو جلب میکرد، حرف نمیزد برعکس تمام آنهایی که رفته اند و برگشته اند و حالا به اندازه یک دنیا برایت حرف دارند!
تو سکوت حرفهای اون و شلوغی دیگران رفتم توی دنیا خودم
...یاد روز ثبت نامش افتادم...اتفاقی باهاش تماس گرفتم و گفتم : اسما ، دارم میام ببینمت...کلاس نداری؟ وقتت آزاده؟
با شوق زیادی که کمتردر وجود این بشر! دیده میشد نقریبا فریاد کشید و گفت: مرمر بدو بیا که کارت دارم!
و من بی خبر از همه جا رفتم...
از دور همدیگه رو دیدیم. به یاد دبیرستان و شلوغی های دخترونه ش پریدیم تو بغل همدیگه ، اما خیلی زود ، قبل از اینکه از اشتیاق دیدنش حتی یه قطره اشک جاری بشه دستمو کشید و با هم رفتیم آموزش دانشگاه...
هر چقدر اصرار کردم چیزی نگفت.وقتی رسیدیم تازه دوزای ام افتاد که آمده برای سفر حج دانشجویی ثبت نام کند، زل زدم توی چشم هایش و گفتم: زیارتت قبول حاج خانوم...گفت: اذیت نکن،هنوز مرحله ثبت نامه اما راستشو بخوای تو رو آوردم که خدا دعوت نامه م رو امضا کنه...
از اونجا به بعد ، حرفهایی که گفتم و گفت و هیچ نفهمیدم...
رفته بودم توی عالم خودم...یاد تنهایی های شبانه ام با خدا که خیلی وقت بود رفته بودند توی صندوقچه زمان و خبری ازشان نبود...و حالا یکهو همگی انگار بر من هجوم آورده باشند!
هفته بعد بود گمانم...تماس گرفت این بار با شوقی بیشتر...مرمر اسمم در اومد...
زیارت قبول ، حاج خانوم ...