تبليغاتX
آیه های اشک - آیه بیست و دومم
شرح خاطرات طواف عشق!

خواب خوب خدا!

 

دلم گرفته بود ... همه زنگ میزنن واسه حلالیت طلبی مکه و خداحافظی...

سرمو گذاشتم رو بالشم و زیر لب غر غرهامو واسه خدا حواله میکردم که خوابم برد!

 

]اپیزود اول[ :  دراز کشیده بودم تو اتاقم و از شدت گریه بالش م خیس خیس بود!یهو یه صدا اومد که بلند شو...پاشو میبریمت با خودمون! دستمو با عصبانیت گرفت...وبرد!

 

]اپیزود دوم[: میفهمیدم از دــستم ناراحته.کفر گفته بودم از نوع مطــــــــلقش!انداختم پایین..وسط بقیع...باورم نمیشد. همه کبوترهای بقیع رفته بودند پشت میله ها و من وسط خــاک ها تکیه داده بودم به عظمت خدا!

قدرت تکلمم به صفر رسیده بود.حرف میزدم منتها صدام به گوش خودم هم

نمیرسید.دستمو حائل بدنم کردم که از جام بلند بشم...فلج شده بودم انگار. زدم زیر گریه...لابلای اشک های آمده و نیامده ، خانومی از آن دور آمد .سبزِ سبز بود...آمد جلــــــــو. بلندم کرد.دستشو گذاشت زیر چونه ام.سرم رو آورد بالا...نور سبزش تو چشمای خیسم ذوب شد.اشـــــــکام رو پاک کرد.با صــــدای مهربونش گفت : مرضیه ، یعنی کســـی که ازش راضی هستن! پس بخـــند، گریه نکن.تو الان پیش مایی...پس تو هم راضی باش!

 

]اپیزود سوم[: دراز کشیده بودم روی تختم...لبخند روی لب...و راضی!

 

پ.ن: خدا خودش دست مرا گرفت و برد گذاشت توی بقیع!

 

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:4 توسط مرضیه |

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد