تشنه بودم، اما تو که حرف میزنی دلم نمی آید حتی یک لحظه حرفت رو قطع کنم!رسیدی به جمعه شب و زیارت آل یاسین و گفتی:
"مرضیه ، اون شب از ته دل واست کربلا رو خواستم!"
تو فقط حرف میزدی و من که ندیده ، عاشق رفتنم ، رفته بودم توی خیال!
بوس آخر شب و شب بخیر...
یکی از اقواممان که بنده خدا خیلی دلش میخواهد برود کربلا و هر بار بنا بر هر دلیلی نمیشود...تازه از سفر برگشته بود، داشت سوغاتی ها را میداد.
به من که رسید یه ظرف بزرگ آب رو گذاشت جلوم! گفت : این آب فرات...فقط برای تو آوردم...آب رو آورد نزدیک...خیسی لب هامو حس کردم...
صدای زنگ موبایل...نماز صبح.. و من که .دیگر تشنه نبودم!
پ.ن: من تشنه رفتنم...هر سال این روزها که می شود، قولم به حضرت فاطمه (س) یادم می آید ... امسال هم سر قولم هستم، تو هم سر قولت هستی؟