مینویسم گهگاه حتی اگر تنها خواننده نوشته ها خودم باشم . بگذار به یادگار بماند.
سفر از ۴ مرداد۸۶ شروع شد . مقصد کرمانشاه :
گاهی میان یک بودن و نبودن به اندازه یک حرف تفاوت است . حروف هم برای خودشان فلسفه ای دارند ها... گاهی تفاوت وسیع تر از این حرف ها می شود . می آید از کودکی و مکعب های تو در تو ! و می رسد تا جوانی با کوچه های بن بست ؛ نه بگو پیچ در پیچ...
و دعوت میشوی برای طواف عشق...
مهمانی هم از همین جا آغاز می شود . به خودم شاید دروغ بگم ولی به تو که میرسم ...نه نمیشود. دلم وحشتناک یاد دوران بچگی اش افتاد باز هم . نمیدانم این تنهایی چیست که تا ولش میکنم به سراغم می آید . هنوز هم باورنم نمیشه دارم تنها می روم . از آن ترس های بی موقع دوباره سراغم امده که هر چه فرار مینم به من نزدیک تر میشود .
هنوز ن هیچ باوری یا هیچ اعتقادی به این سفر پیدا نکردم و حتی بیشتر لحظات سپری شده بوی انصراف هم می دهند . یه یقینی که باید نرسیدم .
بگذریم ، خوابگاه کرمانشاه بدجوری حوصله ام رو سر برده . خوبه وسواس ندارم وگرنه خدا باید به دادم میرسید . بعد هم شام که دوباره معده منو قاطی کرد . بنده خدا معده داغون که جیغشو با یه آلمینیوم ام جی اس خفه کردم...ترجیح دادم همین اول سفر نمازم به موقع باشه .تنها قشنگیه کرمانشاه همین نماز زیر نور مهتاب بود و فکر قشنگی که یک لحظه ذهنم رو قلقلک داد : فردا تو همچین ساعتی تو صحن مسجد النبی دارم نماز مغرب میخونم...
خیلی خسته م . دلم از اون خواب هایی میخواد که هیچ کس کاری به کارم نداشته باشه .نمیدونم چرا ؟ اشتیاقی ندارم . و این ترس منو بیشتر میکنه . باز هم بگذریم .
شب هم از همون جلسه ها که از اولش مطمئنی حوصله ت سر میره و با خستگی بیشتر توام میشه . و این جلسه 2 ساعته که به 3 ساعت و نیم تبدیل شد که همش تقصیر زبان کش دار امام نماز جمعه کرمانشاه بود .اگر اس ام اس های دوستان نبود که چرت کوتاه من به خواب تبدیل میشد . هیچ حرف جالبی نبود شاید هم بود ولی من بی توجه بودم . هنوز هم بی هیچ احساسی.
درد کتف و کمر هم برای جابجا کردن این ساک بزرگ تازه شروع شد .
و شب مثلا از ساعت 12 خوابیدم که به 1 کشید. به اندازه کافی کمر درد داشتم ...بیشتر هم شد . دریچه های کولر مستقیما روی تخت من متمرکز بود...اصلا همه چیز دست به دست هم داده تا هرگونه افکار مثبت از من دور باشه.