تبليغاتX
آیه های اشک - آیه هشتم
شرح خاطرات طواف عشق!

 

جمعه 5 مرداد 86 ... (روز اول نصف ایران/نصف عربستان)

صبح با سر و صدا و اشتیاق بچه ها شروع شد . بعد از چند هفته بالاخره نماز صبح رو قضا نشده خوندم. دلم نیومد اینو به فال نیک نگیرم . از اینکه چقدر تو فرودگاه داغون و عقب افتاده کرمانشاه معطل شدیم هم چیزی نمیگم و بالاخره پرواز هم شروع شد . هرچند کمی از اون حس های  نسبتا نامساعد از بین رفته ولی هنوز ترس عجیب غریب ادامه داره.

 

درد وحشتناکی توی سرم جیغ میزنه معلومه که هواپیمار داره فرود میاد. و جده با اولین لبخند شکر . ای وضعم بدک نیس.رفتار گمرکی ها چند دقیقه توجهم رو جلب کرد .2 نوع فرم پوشیده بودن.هرچقدر سعی کردم تفاوتش رو نفهمیدم.وضعیت گوش هام بهتر شد...

نماز ظهر زیر سقف های کاذب فرودگاه جده خوندیم .دلم اینبار هم کمی تنگ شد .کاش اینجا بودی.یکم احساس غریبی میکنم .نمیدونم چرا! ولی حسی اجازه برقراری ارتباط رو به من نمیده . تنهاییم رو دوست دارم . به هیچ وجه نمیخوام از دستش بدم . دلم واست تنگ شده .

 

سوار اتوبوس ها شدیم . مقصد مدینه . کنار پنجره نشستم . دقیقا همون جایی که تو اتوبوس دانشکده دعوا داشتیم برای نشستن .فکرش رو بکن.یک لحظه لبخندی روی لب هام اومد. این هم غنیمت است بعد از آن همه غر غر ها و اخم های پی در پی .

ساختمون ها بزرگ و کوچک در هم از دور دیده میشه . با صدای روحانی کاروان از خواب بیدار شدم. باز هم یادم نمیاد چه خوابی دیدم.بین شلوغی صداهای گریه و مداحی روحانی گم میشم . و ناخودآگاه توی صندلی فرو میرم .نمیدونم از چی خجالت کشیدم یا از کی ؟؟؟

وارد شهر شدیم . صدای گریه ها بالاتر رفت.من هنوز که غریبم! چرا ؟ ماه کمرنگی توی آسمان معلوم بود که تا کامل شدنش 2 روز بیشتر نمونده و روحانی کاروان که ادامه میده :

(...امروز جمعه س .با عصری دلپذیر اما غروبی دلگیر.اینجا مدینه س.شهر غربت های پی در پی . شعر علی (ع) با چاه فریادش و زهرا (س) با گریه هایی که در گلو خفه کرده اند ...) از این جا به بعدش رو نمیفهمم!

یک بغض گلوم رو میگیره حس میکنم یکهو خالی شدم... دیگر ستون های مسجد النبی به وضوح دیده میشوند. و لابلای آنها... نه من هنوز آمادگی دیدن این گنبد سبز رنگ محمد ( ص) رو ندارم . هنوز خجالت میکشم . من  بین این همه دانشجو که صدای گریه هایشان هر لحظه بالاتر هم میرود . غریبم... نکنه دعوت نامه اشتباهی اومده باشه . !

 

الله اکبر... الله اکبر.. اذان میگویند.نگاهم روی گلدسته های بدون بلال حبشی جا خوش میکند !

چشم هام رو میبندم تا برسیم هتل. تنها چیزی که نظرم رو جلب میکنه نزدیکی هتل به حرمه... محاسباتم حدود 7 دقیقه پیاده روی رو نشون میده . امشب از زیارت خبری نیست . از ساعت 10 گذشته .

خوابیدم زودتر از اونی که فکرشو میکردم . و خستگی بیش از حدم نماز صبح رو قضا کردم . خدا به خیر بگذرونه.

 

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:49 توسط مرضیه |

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد