تبليغاتX
آیه های اشک - آیه نهم
شرح خاطرات طواف عشق!

روز دوم مدینه  6 مرداد 1386 صبح 7:30

 

برنامه امروز زیارت بین الحرمین است . میشود اسمش را گذاشت یک فاصله کوچک بین حرم پیامبر و بقیع...راه می افتیم به سمت حرم محمد ( ص ) اول. کسی آن دورها میگوید : دعاهایتان را آماده کنید تا گنبد خضرای پیامبر چیزی نمانده . دانه بعدی تسبیح را می اندازم. با خودم کمی بلند فکر میکنم: ( ... من که هنوز دعایی ندارم.اول باید تکلیفم مشخص بشه. اگه مهمان امروز و فردا هستم ، آخه به چی دل ببندم!...)

صدای نیمه مفهموم روحانی کاروان را میشنوم اما به زور :اینجا هر چی میخواین بی رودربایستی از خدا آقا بخواین...ادامه حرفهاشو نمیفهمم ولی مدام برای خودم تکرار میکنم : بی رو در بایستی...

و میرسیم و من که هنوز ترس رو به وضوح تو آینه چشمام میبینم مثله تکه یخ جامد ایستاده ام کنار دخترانی که اشک دیگر مجالشان نمیدهد... تلالو سبز رنگ بقعه الخضرا با چشم هام آشناس... و من شروع میکنم (( بی رو در بایستی)):

"من کجا اومدم ؟ اصلا اینجا کجاست؟ چرا بقیه هر لحظه خیسی اشک صورتشونو پاک میکنن و من ... یعنی انقدر بار گناهام زیاد ؟؟؟"نگاهی به اطرافم می اندازم . حسادتم گل میکند . خوشبحالشان...که یکهو میزنم زیر گریه : خب اگه منم دعوت شدم پس چرا هیچ میزبانی ندارم ؟ چرا؟؟؟ و دوباره باز هم علامت سوال هایی که به وزش باد ملایمی روی صورتم ختم میشود.خنک شدم. یک لحظه بوی بهشت آمد.آدرس درست بود یعنی؟

 

دوباره اطرافم را نگاه میکنم. صداها دور میشوند.همه رفته اند . من مانده بودم تنها روبروی گنبد سبز پیامبر...دعوت شدم! مطمئنم اینبار...

تقریبا دویدم . بچه ها روبروی بقیع نشسته بودند.انگار اول زیارتنامه بود.ماموران سعودی که دلخوشی از تجمع ایرانیان ندارند، نگذاشتند بیش از چند دقیقه بمانیم.بلند شدیم . پشت بقیع این اوضاع آرامتر است . دیگه مثله خار جلوی چشمشان نیستیم.

همه دست ها محکم گره زده به نرده های بقیع. ایستادم کمی دورتر با نگاهی خیره به کبوتر ها.هنوز کمی ترس مانده ولی اینبار در قدم ها. آن را هم میشکنم. جلوتر که می آیم انگشتانم لیز میخورد روی میله ها و پاینن می آید.میدان دیدم حالا وسیع تر شده . تلی از خاک و تا چشم میکند رنگ خاکی خاک.و تکه هایی سنگ لم داده روی همین خاک ها و صدایی از دور انگار که کسی صدایت میکند... صدا هنوز زمزمه میکند و من که نمیفهمم؛ روحانی کاروان شماره صفحه زیارت نامه را میگوید و من بی توجه به آنها و دوباره خیره میشوم به سرزمین غربت! و سوالی که در ذهنم یکباره موج میزند : چرا سرزمین غربت؟جواب سوالم بی کلام گرفته میشود . شاید مزار فاطمه (س) هم بین همین خاک ها باشد و شاید هم نباشد ویادم می آید شبی که جنازه اش را مخفیانه میبردند . و تجسم میکنم توی ذهنم ... خب این یعنی نهایت مظلومیت ! گذشته از دختر پیامبر ، چهار فرزند او که بی نشان تر از بی نشان ها این جا آرام خوابیده اند ... یاد امام رضا (ع) می افتم. خب اینجا که غریب تر از مشهد خودمان است... اینجا حتی کبوتر ها هم اجازه زیارت ندارند!

 

انگار کسی آن دورها روضه فاطمه (س) را میخواند و صورت من که بی اراده خیس میشود .دارد از تنهایی اش میگوید. این یکی را خوب درک میکنم . خودم را یک لحظه میگذارم جایش. خورد میشوم. دلم میخواست داد بزنم تمامش کنید ...

بغض چند روز ام باز شد . راحتتر نفس میکشم . اینجا هم بوی بهشت میدهد؛یادم باشد.

از باب علی ( ع) وارد حرم میشویم . ساعت 10 است .کمتر از 1 ساعت دیگه روضه رضوان بسته میشه. دقیقا مسیرش رو به خاطر ندارم . تا بخوام با این زن های سعودی بحث کنم ، هم این یک ساعت گذشته و تمام شده . خودم راهم رو پیدا میکنم . ازدحام جمعیت یک لحظه منو سر جایی که بودم نگه داشت. کمی دورتر زنی با عبای سیاه و نقابی که فقط دو چشم سرمه کشیده از زیرش پیدا بود با لهجه عربی – فارسی داد میزد : حجی ایرانی کنار... و من دوباره رفتم توی فکر ... ما همه مسلمانیم ولی این تفاوت هایمان دیگر از حد نژاد و لهجه و زبان هم گذشته و رسیده به عقایدمان.  و چقدر این اختلافات جلوه گرند اینجا.برنامه این بود که ایرانی ها رو دیرتر راه بدهند ( البته راه ندهند بهتر بود چون چیزی حدود 20 دقیقه وقت نمانده بود ) عقب تر رفتم . قول دادم اولین نمازم رو به نیابت از تو بخونم که خوندم. از همین دور هم میشه دید :

خانه ساده فاطمه ( س  ) که به نظر می آید ورودی اش را بسته اند . و جمعیتی که از هول خودشان دیگران را هل میدهند تا شاید دو رکعت نماز پشت ستون توبه بخوانند و دوربین هایی که زوم شده تا همین تصویر ها را بگیرد ... کمی آنورد تر سمت راست از جایی که من ایستاده ام منبر پیامبر با همان عظمت همیشگی و دوباره سیل مشتاقان که همه به صف شده اند تا به یاد آن روزها چند رکعت به نیت از خود و نیابت از دیگران بجای بیارند ... نمیدانم چرا یک لحظه این فکر به سراغم می آید که خیلی از اینها بدون تفکر به زیارت آمده اند ، ولی بعد توی دلم با خودم دعوا میکنم ؛ چرا فکر میکنی همه مثله خودت هستند؟ مردمی که برای یک لحظه پا روی بهش زمینی گذاشتن تا حد مرگ و له شدن حاضرند تحمل کنند بدون فکر نیامده اند.

سمت چپ جایی که ایستاده ام منزل فاطمه (س) و محمد رسول الله است . کمی جلوتر روبروی من منبر پیامبر. بین این دو مکان میشود روضه رضوان . قسمتی از بهشت ... با فرشهایی سبز تزیین شده با گل هایی قرمز . توی دلت قند آب میشود وقتی میفهمی اینجا یک تکه از بهشت است و توی گناهکار جهنمی تونستی حتی چند لحظه آنجا بمانی . حالا اگر خدا قسمتت کند نماز هم بخوانی ...

با فشار جمعیت جلو میروم . رنگ فرشهای زیر پایم تغییر میکند . این را از بوی بهشت فهمیدم . پشت مبنبر که میرسم نیست میکنم دو رکعت نماز میخونم . و این طور توی ذهنم تجسم میکنم که محمد (ص) اینجا جلوی من ایستاده و الله اکبر. شروع میکنم . با فشار جمعیت خارج میشوم به ستون توبه که نمیرسم ... شاید این هم حکمتی دارد.

 

تکیه میدهم به یکی از ستون ها. یاد ستون توبه می افتم . زانو هام خم میشه و میشینم . فکر میکنم به این دو سال که چه زود گذشت و با خودم فکر میکنم که کی باور میکرد من دوباره دعوت بشم ؟ ! تصمیم گرفتم تمام گناهام رو یکی بشمارم.. ولی از کجا باید شروع کنم ؟؟؟ رسیده بودم تا فروردین پارسال که خوابم برد با صدای اذان بیدار شدم ... خواب خوبی دیدم ولی چیزی یادم نمی آید .

 

 

روز سوم مدینه 7 مرداد 1386

 

برای امروز کاروان برنامه خاصی نداشت . من رفتم حرم . با قاطعیت خاصی راه میرفتم .امروز شلوغ تر از دیروز ولی من عهد بسته بودم برای توبه و چه جایی بهتر از ستون توبه .خیلی سخت ولی رسیدم . انگار توی اوج پرواز کنی ، خیلی لذت داشت . مجبور بودم زود برگردم هتل تا حمد و سوره رو با روحانی کاروان چک کنم ، در غیر این صورت میموندم.

.شب و نماز مغرب زیر نور مهتاب توی صحن مرمری حرم حالت خاصی داشت مخصوصا با ماهی که توی آسمان به خاطر کامل شدنش فخر فروشی میکرد

لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 22:53 توسط مرضیه |

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد